تبليغاتX
سلام بر خورشید
درباره مقام علمی و عرفانی حضرت آیت الله سید علی اکبر موسوی حسینی
          وبلاگ  اخلاق در خانواده  شروع بکار نمود

 وبلا گ  اخلاق در خانواده تحت عنوان اخلاق حسینی آخرین نوشته ها و مقالات

  حضرت آیت الله سید علی اکبر حسینی  وهمچنین اخبار جدید در حوزه اخلاق و

خانواده رامنعکس می کند.

  

  درآن می خوانید...

 

http://akhlagehoseini.blogsky.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 20:55  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
      

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 15:3  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
     

      

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 14:17  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 13:5  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
       

        

اولياء دين قله‏هاى شرافت بشرى هستند كه در پرتو عبوديت به اين جايگاه عظيم دست يافته‏اند و تنها در پرتو عبوديت و بندگى خداوند است كه مى‏توان به سمت اين قله‏هاى رفيع حركت كرد.

                                                                                                     مقام معظم رهبری
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 11:4  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

روحانی وارسته ، عارف بالله وفقیه اهل بیت عصمت و طهارت

حضرت آیت الله سید علی اکبرموسوی حسینی مدظله العالی

 (معلم بزرگ اخلاق و آشنا و صمیمی خانواده ها )

                            

 

     آیت الله سید علی اکبر موسوی حسینی از سلاله ام ابیها فاطمه زهرا (س)در سال 1318 هجری شمسی ( برابر با سال 1358هجری قمری) در خانواده ای از سلسله جلیله روحانیت در تهران دیده به جهان گشود. پس از تحصیل مقدمات و تلمذ از اساتید وقت وارد حوزه های علمی و درسی تهران و قم گردید ودروس اصول و فقه را فرا گرفت و پس از اتمام دروس خارج فقه و اصول از مراجع طراز اول قم وتهران کسب اجتهاد نمود. وی همزمان با قیام 15 خرداد1342 به رهبری امام خمینی به صف انقلابیون پیوسته و در کسوت معلمی به مبارزه با رژیم طاغوت پهلوی روی آورد و در این مسیر متحمل سختی ها و مرارت های زیادی گردید . آیت الله حسینی پس از پیروزی شکوهمندانقلاب اسلامی مسؤلیت های مختلفی رادر حوزه های علمی، فرهنگی ، دینی و آموزشی کشور در سطح کلان پذیرفته و از این طریق خدمات بی شائبه ای را جهت گسترش ابعاد علمی و فرهنگی کشور به انجام رسانیده که از میان آنها می توان به موارد زیر اشاره نمود:

 1)مدیرکل آموزش و پرورش تهران بزرگ

 2)نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در دوره های چهارم و پنجم با کسب رای نخست

3) رئیس کمیسیون آموزش و پرورش مجلس شورای اسلامی در دو دوره

4)عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی

5) استاد حوزه و دانشگاه

6)مدرس و مشاور دانشگاه امام صادق(ع)

7) رئیس فراکسیون حزب الله مجلس پنجم (ائتلاف نمایندگان جامعه روحانیت مبارز و تشکلهای همسو)

 8) و دهها مسئولیت خطیر دیگر

     آیت الله سیدعلی اکبرحسینی ازنویسندگان ، محققان و صاحبنظران فرهنگی وسیاسی کشور مان به شمار می آیند که کتاب های مختلفی را به رشته تحریر درآورده اند که از میان آنها می توان به کتاب برجسته اخلاق درخانواده و مجموعه پنج جلدی سلام بر خورشید ( داستان درخشان زندگانی خاتم پیامبران(ص)) و تألیف کتب دینی سطوح ابتدایی و راهنمایی مدارس اشاره نمود. آیت الله حسینی در دهه شصتم بعد از انقلاب اسلامی با اجرای موفق برنامه اخلاق در خانواده توانست توجه خانواده های ایرانی را به این برنامه جلب کند چنانچه در زمان پخش این برنامه از شبکه یک سیمای جمهوری اسلامی، عنوان پرطرفدارترین و پربیننده ترین برنامه صداوسیما را از آن خود نمود. وی پس از رخداد دوم خرداد 1376 بعنوان یکی از منتقدین شجاع و سرسخت قلم های مسموم و زهرآلود در مطبوعات کشور مطرح شدند که متاسفانه در سال 1378 از سوی هفته نامه امید جوان و تعدادی دیگر از نشریات افراطی دوم خردادی که فریاد حق طلبانه ایشان به جهت دین زدایی در نشریات کشور را برنمی تافتند مورد تاخت و تاز شایعات بی اساس و هجمه ناجوانمردانه قرار گرفتند و در این وادی وانفسا ریختن آبرو و بازی با حیثیت افراد چه آسان و سهل گشته!!!؟؟؟ بازی با آبروی خانواده ای که جز صفا، صمیمیت،صداقت،نجابت،پاکدامنی،زهد ، تقوی،پرهیزکاری و تزکیه نفس توشه دیگری در بر ندارند و به قول ماکیاول فیلسوف غربی ، تخریب اشخاص محبوب و معروف چه آسان است و جماعتی از ناآگاهان و گروه عوامی که با حرص و ولع و اشتیاقی خاص این شایعات را چنان به یکدیگر تعریف و بازگو می کردند که گویی یکی از عوامل اصلی این داستان های سراسر دروغ و بی اساس بودند و افسوس فراموش کرده بودند که آخرتی و حساب و کتابی وجود دارد و بایستی جوابگوی دادگاه عدل الهی باشند واین فرمایش جد بزرگوارش امیرمؤمنان علی(ع)را فراموش نموده بودند که می فرمایند: « بین حق و باطل چهار انگشت فاصله می باشد» و شایعه سازانی که بر حضرت موسی و انبیاء الهی و امام علی(ع) آن اسوه تقوی تهمت ها و شایعات وهم آلود مختلفی را روا دانستند چگونه بر فرزندش از در مروت وجوانمردی درخواهندآمد وغافل بودند ازاینکه طبق آیات نورانی قرآن،عزت ازآن خداوند است وهم اوست که به بندگانش عزت می دهد و دراین عرصه، دوطرف در بوته آزمایش وآزمون سخت الهی قرار گرفتندو بالاخره مشخص گردید که چه کسی سربلند و سرافراز گردید. و نکته ای که در پایان لازم است یادآوری کنم مربوط به ناپختگی و حماقت مسئولین سابق صداوسیما می باشد که متاسفانه به جای از بین بردن شایعات در جامعه ، در تثبیت برخی از آنها نقش اصلی را ایفا نموده و با پس زدن و بی توجهی نسبت به محققین و عالمانی همچون معظم له ، در دامن زدن به اینگونه شایعات دخیل بودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 18:21  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

                               

     کتاب « اخلاق در خانواده»  از تألیفات ارزشمند حضرت آیت الله  سید علی اکبر موسوی حسینی است که در 496 صفحه  به شمارگان  20000(بیست هزار) جلد از طریق انتشارات اسلامی تهران چاپ و منتشر شده و در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.
    چاپ اول این کتاب در مرداد ماه سال 1369  در چهار  قسمت و در قالب 82 مقاله مجزا که از تجربه های زندگی مردم گرفته شده است با استفاده از معارف نورانی قرآن و احادیث چهارده معصوم(ع) عرضه گردیده است.


کلید واژه ها:


1) انتخاب ، خواستگاری و ازدواج
2) روابط و اخلاق زن و شوهر  با یکدیگر
3) روابط و اخلاق زن و شوهر  با پدر و مادرها ، خویشاوندان و نزدیکان
4) روابط و اخلاق زن و شوهر  با فرزندان
            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 17:49  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

 

   سه شنبه 24 آبان سالروز شهادت ادواردو

 

ادواردو کيست ؟

                                             


 

  ادواردو آنيلي" (Edoardo Agnelli) در 6 ژوئن 1954 درنيويورك به دنيا آمد. پدرش سناتور" جيوواني آنيلي" ثروتمندترين مرد ايتاليا و مالك كارخانجات اتومبيل سازي فيات، فراري ،لامبورگيني ،لانچيا ،آلفارمو، ايوكو، به همراه چندين كارخانه توليد قطعات صنعتي، چند بانك خصوصي، شركتهاي طراحي مد ولباس، روزنامه هاي پرتيراژ "لاستامپا" و "كوريره دلاسرا" ، باشگاه اتومبيل راني فراري وباشگاه فوتبال يوونتوس مي باشد . علاوه بر اينها چندين شركت ساختمان سازي، راه سازي، توليد لوازم پزشكي وهليكوپتر سازي هم وجود دارد كه خانواده آنيلي جزء سهامداران اصلي آنها مي باشند....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 15:44  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
 

    مرگ كارگردان محمد رسول الله(ص)

            

     «مصطفى عقاد» كارگردان سورى سينماى آمريكا كه به خاطر ساختن فيلم هاى «محمد رسول الله» و «عمرمختار» شهرت زيادى در ايران دارد، در انفجارهاى انتحارى هتل ديزاين شهر امان كشته شد. اين كارگردان شصت و هشت ساله براى شركت در مراسم عروسى يكى از نزديكانش به اين شهر سفر كرده بود و ريما، دختر عقاد، نيز در اين سفر او را همراهى مى كرد. ريما در انفجارها كشته شد و خبرهاى اوليه حكايت از آن داشتند كه عقاد به شدت زخمى شده و جراحان سرگرم مداواى او هستند. اما يك روز بعد، خانواده عقاد خبر كشته شدن او را به ميدل ايست آن لاين دادند و گفتند كه شدت جراحات وارده بيش از آن بوده است كه كارى از دست جراحان حاذق بربيايد. در اين انفجارها كه گروه تروريستى القاعده مسئوليت آن را به عهده گرفته اند، سه هتل شهر امان مورد حمله قرار گرفتند.عقاد، سال ۱۹۳۵ در شهر حلب سوريه متولد شد و در طول همه سال هايى كه به كار سينما مشغول بود، سه فيلم سينمايى را بيشتر كارگردانى نكرد. نخستين فيلمش، «رسول الله» نام داشت و در سال ۱۹۷۶ ساخته شد. اين همان نسخه عربى فيلمى است كه به نام محمد رسول الله در ايران مى شناسيم. فيلم، محصول كشور ليبى است و نخستين فيلم مهمى است كه درباره اسلام و پيامبر ما ساخته شد. در همان سال،  عقاد نسخه ديگرى هم از اين فيلم ساخت، فيلمى با همكارى سينماگران آمريكايى. فيلمنامه نسخه عربى را اچ اى ال. كرگ نوشته بود و اين بار، در نوشتن فيلمنامه اى كه سه سال طول كشيد،  كسانى ديگر هم او را يارى دادند كه توفيق  الحكيم (داستان نويس مشهور مصرى) هم در زمره آنها بود. محمد رسول الله (يا با عنوان صحيح ترش: رسالت) فيلمى عظيم است درباره نخستين سال هايى كه حضرت محمد(ص) به پيامبرى مبعوث شد و همه توان خويش را به كار بست تا مردم عربستان را به خداشناسى دعوت كند. فيلم عقاد، در عين حال، روايتى صرفاً تاريخى هم نبود،  هرچند دانشمندان و تاريخ شناسان اسلامى (علماى دانشگاه الازهر مصر مثلاً) هم درباره فيلمنامه نظر داده و توضيحاتى درباره اتفاق ها و شخصيت ها داده بودند. عقاد و گروهش در پى اين بودند كه اين نخستين فيلم درباره تاريخ اسلام، آن عظمت و شكوهى را كه در فيلم هاى كلاسيك (لارنس عربستان، ساخته ديويد لين مثلاً) بود داشته باشند و البته، به اين هدف رسيده بودند. صحنه هاى نبرد و تحركى كه در فيلم بود، حالتى حماسه اى به آن مى داد و به كمك همين فيلم بود كه بسيارى از مسلمانان نام بسيارى از صحابه رسول الله و رخدادهاى آن روزگار را از نو به ياد آوردند و اين، خاصيت چنين فيلم هايى است. تصويركردن صورت پيامبر اسلام و امامان معصوم جايز نيست و اين يكى از نخستين مشكلاتى بود كه عقاد بايد با آن  كنار مى آمد. بنابراين تصميم گرفت صحنه هايى را از ديد پيامبر روايت كند، بى آنكه حضرت ايشان را ببينيم و اگر فيلم را به ياد داشته باشيد، مى دانيد كه صحنه ساختن مسجد قبا، چنين صحنه اى است. آن جا كه قرار مى شود هرجا شترى كه متعلق است به رسول الله نشست، مسجدى شود براى نخستين مسلمانان. يا آن صحنه اى كه حضرت حمزه را براى نخستين بار مى بينيم و پيش مى آيد و از كافران مى خواهد كه اگر حرفى دارند با او بزنند و بدانند كه او مدافع و پشتيبان و يار و همراه برادرزاده خويش است. جز اين، جايى از فيلم دست هاى حضرت على(ع) را هم مى بينيم، با ذوالفقارى در دست كه به مبارزه كافران مى آيد و از اين صحنه ها در فيلم كم نيست. هر دو نسخه فيلم، خوشبختانه، در تلويزيون ايران به نمايش درآمده اند، با اين همه آن نسخه اى كه تماشاگر بيش ترى دارد و بيشتر در يادها مانده، نسخه اى است كه بازيگران آمريكايى (هاليوودى) در آن بازى كرده اند كه آنتونى كوئين (به نقش حضرت حمزه) و ايرنه پاپاس يونانى (به نقش هند جگرخوار) در اين بين، نام هاى مشهورترى هستند. بعد از نمايش عمومى محمد رسول الله، اقبال عمومى به مصطفى عقاد بيشتر شد و او فيلم عمر مختار (يا با عنوان صحيح ترش: شير صحرا) را براساس فيلمنامه اى از اچ اى ال. كرگ ساخت. داستانى حماسى درباره زندگى عمرمختار. عمرمختار، قهرمان ملى ليبى است و معمر قذافى،  رئيس  جمهور ليبى، علاقه اى بى حدوحصر به او دارد و همين كه آنتونى كوئين به عقاد پيشنهاد ساخت فيلمى درباره اين شخصيت ملى را داد، پذيرفت و ايده اش را با قذافى درميان گذاشت. قذافى كه دوست داشت زندگى قهرمان مبارزه عليه موسولينى و ايتاليايى هاى غاصب به تصوير كشيده شود، دستور داد كه مبلغى هنگفت در اختيار عقاد و گروهش قرار بگيرد. داستان از اين قرار است كه عقاد در ديدارى دوستانه با قذافى عكس هايى از كوئين را لابه لاى تصويرهاى ديگر گذاشته بود و به عمد آنها را روى زمين ريخت. ناگهان چشم قذافى به عكس كوئين افتاد و گفت اين آقا كيست و عقاد از خداخواسته گفت مى خواهم براساس زندگى عمر مختار فيلم بسازم و فكر مى كنم بايد آنتونى كوئين را براى اين نقش انتخاب كنم. قذافى گفت نگران پولى كه بايد صرف فيلم بشود، نباش و يادت باشد حاضرم همه اين مملكت (ليبى) را بفروشم تا دنيا بدانند كه ما چنين قهرمان بزرگى داشته ايم.نسخه دوبله فارسى عمر مختار، يكى از بهترين دوبله هاى اين سال ها است. در اين نسخه، احمد رسول زاده به جاى عمر مختار صحبت مى كرد و حسين عرفانى دوبلور اليور ريد (سرهنگ گراتزيانى) بود. مرحوم ايرج ناظريان و اكبر منانى هم به ترتيب گويندگان نقش هاى موسولينى (راد استايگر) و شريف القاريانى (جان گيلگاد) بودند. بعد از اين سه فيلم، مصطفى عقاد ديگر فيلمى را كارگردانى نكرد و مجموعه اى از فيلم هاى هالووين را تهيه  كرد. فيلم هايى كه از ديد عموم منتقدان ارزش چندانى نداشتند و فقط فيلم هايى بودند براى يك بار ديدن و فراموش كردن.عقاد چندسالى پيش از اين هم به تهران سفر كرد و در جشنواره فيلم فجر حاضر شد. در يكى از روزهاى اقامتش در تهران به سينماى منتقدان و نويسندگان سينمايى هم سر زد و به پرسش هاى آنها پاسخ گفت. در همان جلسه بود كه يكى از منتقدان سينمايى از او سئوال كرد كه چگونه مى توان از ساختن فيلم هايى مثل محمد رسول الله و عمر مختار به تهيه كنندگى فيلم هاى نازلى مثل مجموعه هالووين ها رسيد. عقاد در دم برآشفت و همان طور كه دست هايش را تكان مى داد، گفت پرسش هايى از اين دست، نشانه ناآگاهى پرسشگر هستند و كسى كه از مناسبات سينماى آمريكا و مسئله پول و گردش سرمايه در هاليوود خبر ندارد،  نمى تواند به اين آسانى درباره مسائلى مثل اين حرف بزند.آن روز، حاضران در سالن سينما اندك بودند، درست به عكس روزى كه كنستانتين كوستا گاوراس و فرانچسكو رُزى آمده اند و بعضى حتى كتاب ها و مجله ها و عكس ها را براى امضا پيششان مى بردند.سال ها است كه مى گويند ملاك ماندگارى فيلمسازها، تعداد ساخته هايشان نيست. نمى دانيم كه باقى دنيا، باقى منتقدان سينمايى و باقى تماشاگران سينما درباره عقاد و فيلم هايى كه ساخت چه نظرى دارند، اما اين فيلم ها،  دست كم براى نسل ما كه سالى چندبار به تماشايشان مى نشست، فيلم هايى جاودانه اند. كودكى هر آدمى، تا پايان عمر با او است و ما حالا كه هم عقاد مرده و هم آنتونى كوئين آن نگاه نافذ و بُرنده اش را از ما دريغ كرده، از ياد نمى بريم كه شكوه و جلال و عظمت حضرت حمزه، جزيى از حافظه سينمايى ما است. و مگر جز اين است كه آدم ها زندگى شان را در حافظه شان جست وجو مى كنند؟

عکس های منتخب از فیلم محمدرسول الله(الرساله)

                                                               

                                                              

                                                                  

 

 

 

 

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 15:9  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

  

«علی(علیه‌السلام) جوانمردی که در مقام بزرگداشتش هر چه می خواهی بگو، جز آنچه عیسویان درباره مسیح گفتند؛ هم او بود که پیامبر در روز غدیر به امر خداوند او را به پیشوایی خلق برگزید و بدان تصریح کرد. او سر کشتی نوح، پرتو آتش کلیم و راز بساط سلیمان بود.»     شیخ بهائی 

* * * * * * * *

 

غدير از نگاه چهارده خورشيد

اساس مذهب تشيع بر دو حديث پايه گذارى شده است: يكى حديث ثقلين (1) ، كه پيامبراكرم(ص) در كمتر از نود روز در چهار مكان آن را به مردم گوشزد كرد؛ ديگرى حديث غدير. مى‏توان گفت حديث دوم مكمل حديث اول است.

سفارش بيش از حد پيامبر(ص) در باره قرآن و عترت و نيز اصرار آن حضرت بر امامت و جانشينى اميرمومنان(ع) نشان دهنده اين حقيقت است كه حضرت نگران آشوبى بود كه امت اسلامى بعد از وى با آن رو به رو مى‏شود.

اهميت دادن به غدير، اهميت دادن به رسالت پيامبرگرامى اسلام(ص) است. ما در اين مقاله واقعه غدير را از زبان عارفان واقعى غدير يعنى پيامبر(ص) و امامان معصوم(عليهم السلام) مورد مطالعه قرار مى‏دهيم.

 

رسول خدا و غدير

شيخ صدوق در كتاب «امالى» از امام باقر(ع) و آن حضرت از جدش چنين نقل مى‏كند: روزى رسول گرامى اسلام(ص) به اميرمومنان(ع) فرمود: اى على، خداوند آيه «ياايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك» (2) را در باره ولايت تو بر من نازل كرد. اگر آنچه به من امر شده تبليغ نكنم، عملم باطل است و كسى كه خدا را بدون ولايت تو ملاقات كند، كردارش باطل است. اى على، من جز سخن خدانمى‏گويم . (3)

امام على و غدير

سليم بن قيس هلالى به بيعت اميرمومنان(4) باابوبكر اشاره كرده، مى‏گويد:

«ثم اقبل عليهم على‏فقال: يا معشرالمسلمين و المهاجرين و الانصار انشد كم الله اسمعتم رسول الله يقول يوم غديرخم كذا و كذا فلم يدع شيئا قال عنه رسول الله الا ذكرهم اياه قالوا نعم» (4)

پس على(ع) به مردم فرمود: اى مسلمانان و مهاجران و انصار، آيا نشنيديد كه رسول خدا(ص) روز غديرخم چنين و چنان فرمود. سپس تمام چيزهايى را كه پيامبر(ص) در آن روز فرموده بود به مردم ياد آورى كرد. همگى گفتند: آرى.

در اين زمينه مى‏توان به استدلالهاى اميرمومنان على(ع) اشاره كرد. از جمله استدلال آن حضرت براى ابوبكر كه فرمود: بر اساس حديث پيامبر(ص) در روز غدير، آيا من مولاى تو و هر مسلمانى هستم يا تو؟ ابوبكر گفت: شما. (5)

ابى الطفيل مى‏گويد: در روز شورا در خانه بودم و شنيدم كه على(ع) گفت: آيا غير از من كسى در ميان شما هست كه پيامبر(ص) به او گفته باشد: «من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.» همگى گفتند: نه. (6)

حضرت زهرا(س) و غدير

ابن عقده در كتاب معروفش «الولايه» از محمد بن اسيد چنين روايت كرده است: از فاطمه زهرا پرسيدند: آيا پيامبر(ص) پيش از رحلتش در باره امامت اميرمومنان چيزى فرمود؟

آن حضرت جواب داد: «و اعجباانسيتم يوم غديرخم؛» (7) شگفتا! آيا روز غديرخم را فراموش كرديد؟!

فاطمه بنت الرضا از فاطمه بنت الكاظم(ع) و او از فاطمه بنت الصادق(ع) چنين نقل كرد: ام كلثوم، دختر فاطمه زهرا(س) نقل كرد كه پيامبر در روز غدير فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» (8)

امام حسن مجتبى(ع) و غدير

ازامام جعفر صادق(ع) چنين روايت شده است: امام حسن(ع) هنگامى كه مى‏خواست با معاويه آتش بس اعلام كند، به او فرمود: امت مسلمان از پيامبر(ص) شنيدند كه در باره پدرم فرمود : «انه منى بمنزله هارون من موسى»؛ همچنين ديدند كه پيامبر(ص) وى را در غديرخم به عنوان امام نصب فرمود. (9)

امام حسين(ع) و غدير

سليم بن قيس مى‏نويسد: امام حسين(ع) قبل از مرگ معاويه خانه خدا را زيارت كرد. سپس بنى‏هاشم را جمع كرده فرمود: آيا مى‏دانيد پيامبر اكرم(ص) على(ع) را در روز غدير خم نصب كرد؟ همگى گفتند: آرى. (10)

امام زين العابدين(ع) و غدير

ابن اسحاق، تاريخ نويس معروف، مى‏گويد: به على بن حسين گفتم: «من كنت مولاه فعلى مولاه» يعنى چه؟ حضرت فرمود: «اخبرهم انه الامام بعده»؛ به آنها خبر داد كه اوست امام بعد از خودش. (11)

امام محمد باقر(ع) و غدير

ابان بن تغلب مى‏گويد: از امام باقر(ع) در باره گفته پيامبر: «من كنت مولاه فعلى مولاه» پرسيدم: حضرت فرمود: اى اباسعيد، پيامبر فرمود: اميرمومنان در ميان مردم جانشين من خواهد بود. (12)

امام جعفرصادق(ع) و غدير

زيد شحام مى‏گويد: نزد امام صادق بودم، مردى معتزلى از وى در باره سنت پرسيد. حضرت در پاسخ فرمود: هر چيزى كه فرزند آدم به آن نياز دارد (حكم آن) در سنت خدا و پيامبر(ص) وجود دارد و چنانچه سنت نبود، خداوند هرگز بر بندگان احتجاج نمى‏كرد.

مرد پرسيد: خداوند با چه چيزى بر ما احتجاج مى‏كند؟

حضرت فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا»؛ بدين وسيله ولايت را تمام گردانيد و اگر سنت يا فريضه تمام نبود، خدا به آن احتجاج نمى‏كرد . (13)

امام موسى كاظم(ع) و غدير

عبدالرحمن بن حجاج از حضرت موسى بن جعفر(ع) در باره نماز در مسجد غديرخم (14) پرسيد. حضرت در پاسخ فرمود: «صل فيه فان فيه فضلا و قد كان ابى يامربذلك» (15) ؛ نماز بخوان، بدرستى كه در آن فضل فراوان وجود دارد و پدرم به آن امر مى‏كرد

امام رضا(ع) و غدير

محمد بن ابى نصر بزنطى مى‏گويد: خدمت امام رضا(ع) بودم، در حالى كه مجلس پر از جمعيت بود و با يكديگر درباره غدير گفتگو مى‏كردند، برخى از مردم اين واقعه را منكر شدند؛ امام فرمود: پدرم از پدرش روايت كرد كه روز غدير در ميان اهل آسمان مشهورتر است تا ميان اهل زمين. سپس فرمود: اى ابى نصر، «اين ماكنت فاحضر يوم الغدير»؛ هركجا كه هستى در اين روز نزد اميرمومنان(ع) باش. بدرستى كه در اين روز خداوند گناه شصت سال از مردان و زنان مومن و مسلم را مى‏آمرزد و دو برابر آنچه در ماه رمضان از آتش دوزخ مى‏رهاند؛ در اين روز آزاد مى‏كند... سپس فرمود: «والله لوعرف الناس فضل هذا اليوم بحقيقه لصافحتهم الملائكه كل يوم عشر مرات» (16) اگر مردم ارزش اين روز را مى‏دانستند، بى‏ترديد فرشتگان در هر روز ده بار با آنان مصافحه مى‏كردند.

امام محمد جواد(ع) و غدير

ابن ابى عمير از ابو جعفرثانى(ع) در ذيل آيه «يا ايهاالذين آمنوا اوفوا بالعقود» (17) چنين روايت كرد: پيامبر گرامى(ص) در ده مكان به خلافت اشاره كرده است؛ سپس آيه «يا ايهاالذين آمنوا اوفوا بالعقود» نازل شد. (18)

در توضيح اين روايت بايد گفت: آيه ياد شده در اول سوره مائده است. اين سوره، آخرين سوره‏اى است كه بر قلب نبى‏اكرم(ص) نازل شد. در اين سوره، «آيه اكمال» و «آيه تبليغ، كه ناظر به واقعه غدير است، وجود دارد.

امام هادى(ع) و غدير

شيخ مفيد، در كتاب شريف ارشاد، زيارت اميرمومنان على(ع) را از امام حسن‏عسكرى(ع) و آن امام از پدرش نقل مى‏كند و مى‏گويد: امام جواد(ع) در روز عيد غدير، حضرت على(ع) را زيارت كرد و فرمود: «اشهد انك المخصوص بمدحةالله المخلص لطاعةالله ...»؛ شهادت مى‏دهم كه مدح خدا به تو اختصاص دارد و در طاعت او مخلصى.

سپس مى‏فرمايد: خداوند حكم فرمود: «يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فمابلغت رسالته و الله يعصمك من الناس.»

آنگاه ادامه مى‏دهد: پيامبر(ص) خطاب به مردم كرد و از آنها پرسيد: آيا آنچه برعهده داشتم، ابلاغ كردم؟

همگى گفتند: آرى.

سپس فرمود: خدايا گواه باش! بعد از آن فرمود: «الست اولى بالمومنين من انفسهم؟ فقالوا بلى فاخذ بيدك و قال من كنت مولاه فهذا على مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله؛» آيا من به مومنان از خود آنها سزاوارتر نيستم؟ گفتند : بله. پس از آن دست على(ع) را گرفت و فرمود: هركس من مولاى اويم، اين على مولاى اوست ... (19)

امام حسن عسكرى(ع) و غدير

حسن بن ظريف به امام حسن عسكرى(ع) نامه نوشت و پرسيد: گفته پيامبر «من كنت مولاه فعلى مولاه» يعنى چه؟ حضرت در پاسخ فرمود: «اراد بذلك ان جعله علما يعرف به حزب الله عند الفرقة»؛ خداوند اراده فرمود كه اين جمله، نشان و پرچمى باشد تا حزب خدا هنگام اختلافها با آن شناخته شود.

اسحاق بن اسماعيل نيشابورى مى‏گويد: حضرت حسن‏بن على(ع) به ابراهيم چنين نوشت: خداوند متعال با منت و رحمت خويش واجبات را بر شما مقرر كرد. اين كار به سبب نياز او نبود، بلكه رحمت او بود كه متوجه شما شد. هيچ معبودى جز او وجود ندارد؛ او چنان كرد تا ناپاك را از پاك جدا سازد و اندرون شما را بيازمايد تا به سوى رحمت او پيش بگيرد و منازل شما در بهشت معين شود. از اينرو، حج و عمره، اقامه نماز، پرداخت زكات، روزه و ولايت را بر شما واگذار كرد و درى را فرا راهتان قرار داد تا درهاى ديگر واجبات را باز كنيد؛ كليدى را براى يافتن راه خود قرار داد. اگر محمد و جانشينان او از فرزندش نبود، شما مانند حيوانات سرگردان مى‏مانديد و هيچ واجبى از واجبات را فرا نمى‏گرفتيد. مگر مى‏توان از غير در، وارد مكانى شد؟ وقتى خداوند به سبب تعيين اوليا پس از پيامبر(ص)، نعمت خود را بر شما تمام كرد، فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (20) امروز دينتان را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد . سپس براى اولياى خود برگردن شما حقوقى قرار داد و به شما فرمان داد حقوق آنها را ادا كنيد تا زنان و اموال و خوراك و آشاميدنيها بر شما حلال باشد و به واسطه آن بركت و رشد و ثروت را به شما بشناساند و اطاعت كنندگان شما را به واسطه غيبت بشناساند... (21)

امام زمان(ع) و غدير

در دعاى ندبه كه ظاهرا منسوب به آن حضرت است چنين مى‏خوانيم: «... فلما انقضت ايامه اقام وليه على‏بن ابى طالب صلواتك عليهما و آلهما هاديا اذ كان هوالمنذر و لكل قوم هاد فقال و الملاء امامه من كنت مولاه فعلى مولاه.. .»

پى‏نوشتها:

1ـ حديث ثقلين در بيشتر منابع اهل سنت وارد شده است. ما به پاره‏اى از آنها اشاره مى‏كنيم : السنه شيبانى، ص 337 و 629 ح 1551؛ صحيح ترمذى، ج 5، ص 663؛ سنن كبرى بيهقى، ج 10، ص 114؛ المستدرك، حاكم نيشابورى، ج 3، ص 110؛ فضائل الصحابه، احمد بن حنبل، ج 1، ص 171 و ج 2، ص 588؛ سنن ابى‏داود، ج 2، ص 185؛ طبقات كبرى، ابن سعد، ج 2، ص 194؛صحيح مسلم، ج 4، ص .1873

2ـ سوره مائده، آيه .71

3ـ امالى شيخ صدوق، مجلس، 74، ص .400

4ـ كتاب سليم بن قيس هلالى، نشر موسسه بعثت، ص .41

5ـ خصال شيخ صدوق، ص 505، باب اربعين، ج .30

6ـ امالى شيخ صدوق، ج 1، ص .342

7ـ اثبات الهداة، حرعاملى، ج 2، ص 112، ح 473؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 25 ـ .26

8ـ اثبات الهداة، ج 2، ص 112؛ احقاق الحق، ج 16، ص .282

9ـ امالى شيخ صدوق، ج 2، ص .171

10ـ سليم بن قيس، ص .168

11ـ معانى الاخبار، ص 65؛ بحارالانوار، ج 37، ص .223

12ـ معانى الاخبار، ص .66

13ـ تفسير برهان، ج 1، ص .446

14ـ در باره اهميت اين مسجد به مجله ميقات حج شماره 12 مراجعه شود.

15ـ اصول كافى، ج 4، ص .566

16ـ تهذيب الاحكام، شيخ طوسى، ج 6، ص 24، ح 52؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص .41

17ـ سوره مائده، آيه .1

18ـ تفسيرقمى، ج 1، ص .160

19ـ بحارالانوار، ج 100، ص .363

20ـ همان، ج 37، ص .223

21ـ علل الشرائع، ج 1، ص 249، باب 182، ح .66

مأخذ: مجله كوثر شماره 25

ص ـ ناطقى

 

 

 

* * * * * * * *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 14:50  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

پيش از آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله به رسالت مبعوث شود در طائف مهمان شخصي شد كه از آن حضرت پذيرايي شاياني نمود. بعد از آن كه پيامبر خدا به رسالت مبعوث شد آن شخص طائفي به خدمت ايشان آمد. بعد از مسلمان شدن عرض كرد: يا رسول الله! من ميزبان طائف شما هستم. حضرت فرمود: «حاجت تو چيست؟» عرض كرد: دويست رأس گوسفند با چوپانهايي براي آنها. حضرت اندكي انديشيد و سر فرو انداخت و فرمود: «بـه او بدهيـد.»

بعد از آنكه مرد طائفي رفت حضرت فرمودند: «چه می شد اين مرد همان چيزي را از من ميخواست كه آن پيرزن بني اسرائيلي از حضرت موسيعليه السلام خواست؟!» اصحاب پرسيدند: داستان چه بود؟

حضرت فرمودند: «وقتي برادرم موسيعليه السلام ميخواست از مصر به سرزمين مقدس در شام هجرت كند، خداي تعالي به او فرمان داد؛ جنازه حضرت يوسفعليه السلام را نيز همراه خود به شام منتقل كند. وقتي جوياي قبر يوسف پيغمبر شد به او گفتند تنها فلان پيرزن بني اسرائيلي جاي قبر يوسف را ميداند. سراغش را گرفت تا او را پيدا كرد و تقاضاي خود را اظهار داشت و فرمود: «در عوض بهشت را براي تو ضمانت ميكنم.» عرض كرد: آنچه خودم ميخواهم بايد براي من ضامن شوي. موسيعليه السلام متحير ماند. خداي تعالي به حضرت موسيعليه السلام وحي كرد: «قبول كن. تو نميدهي ما ميدهيم.» حضرت موسيعليه السلام فرمود: «چه چيزي را براي تو ضمانت كنم؟» عرض كرد: تقاضاي من اينست فرداي قيامت با تو در بهشت هم درجه باشم.

آنگاه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود: «چه ميشد كه خواست اين مرد طائفي از من، همان خواهش آن پيرزن بني اسرائيلي بود از حضرت موسي عليه السلام؟»

( روضة الکافی، يعقوب کلينی، ج ۸، ص ۱۱۰)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 13:19  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:30  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:10  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13:23  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

صلّ علی سیّدنا المصطفی

 

صلّ علی سیّدناالمصطفی

خدایا!
منّت گذاشتی!
لطف کردی!
محمّد را فرستادی!
زمانی که انسان بودن خویش را فراموش کرده‌بودیم و چون چارپایان زندگی می‌کردیم که پست‌تر؛
آن هنگام که به بلاها گرفتار بودیم؛
رشته‌ی دین بریده‌بود و کشتی‌های یقین ناپایدار؛
پندار با حقیقت به هم آمیخته‌بود و همه‌ی کارها در هم ریخته؛
بُرونْشوِ کار دشوار، درآمد نگاهش ناپایدار، چراغ هدایت بی‌نور، دیده‌ی حقیقت‌بینی کور؛
همگی به خدا نا‌فرمان، فرمان‌بر و یاور شیطان و از ایمان روگردان؛
پایه‌های دین ویران، شریعت بی‌نام و نشان، راه‌هایش پوشیده و نا‌آبادان؛
دیو را فرمان بردیم و به راه او رفتیم و چون گله که به آبش‌خور رود پی او گرفتیم؛
تخم دوستی‌اش در دل کاشتیم و بیرق او برافراشتیم حالی که فتنه چون شتری مست ما را به پی می‌سپرد و بر دست و پا ایستاده، از پای‌مان در‌می‌آورد؛
و ما در چار موج فتنه سرگردان بودیم؛
درمانده و نادان، فریفته‌ی مکر شیطان؛
در خانه‌ی امن کردگار با ساکنانی تبه‌کار و بدکردار؛
خواب‌مان شب بیداری و سرمه‌ی دیده‌مان اشک جاری؛
عالِم سرزمین‌مان دم از گفته بسته و جاهل بودیم به عزّت در صدر نشسته؛(1)
آن‌هنگام که بدترین آیین را برگزیده بودیم و در بدترین سرای خزیده؛
منزلگاه‌مان سنگستان‌های ناهموار بود و همنشین‌مان گَرزه مارهای زهردار؛
آب‌مان تیره و ناگوار و خوراک‌مان گلو‌ آزار؛
خون یکدیگر ریزان و از خویشاوندان بریده و گریزان؛
بت‌هامان همه جا بر پا و پای تا سر آلوده به خطا؛(2)

خدایا!
محمّد از ما بود و ما از محمّد. او را برگزیدی و بر ما مبعوث کردی تا از همه‌ی این پلیدی‌ها نجات‌مان دهد و پاک و پاکیزه‌مان گرداند.
او را برگزیدی و بر ما مبعوث کردی تا کتاب را بر ما بخواند و حکمت بیاموزد.

خدایا!
کدام نعمت هم‌پای این لطف عظیم و کرامت سرشار می‌شناسیم و کدام زبان را شایسته‌ی اظهار شکر؟
شکر! شکر! شکر! که ما را بر دیگر مردمان شرافت دادی و محمّد را برای ما برگزیدی.
محمّد از ماست و ما از محمّد. درگذر اگر محمّد میان ما تنهاست!

خدایا!
به محمّد! به محمّد و دو میراث گران‌بهای او و به محمّد و شرافت و بزرگی او!
ما را راه به خیر و صلاح انداز و شرّ دشمنان، از سر ما کوتاه کن!
به یاری دین خود نصرت‌مان ده و بر گزاردن تکلیف استوار و ثابت‌قدم بدار!
سال‌هاست که نگاه‌هایمان را گره زده ایم به شُروق آفتاب آدینه‌ای! در صبحی که می‌رسد، حجاب از چشمانمان بر‌گیر و دیده مان را به چهره و جمال پاک ولیّ خود، روشن ساز!
آمین یا ربّ العالمین!

**********
(1) و (2) : به ترتیب از خطبه‌های دوم و بیست و ششم نهج‌البلاغة در بیان ویژگی‌های عصر جاهلی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 12:27  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

    جلوه هايي از حقيقت وجودي نبي اکرم (ص) در قرآن کريم

 

                        

 
از عايشه پرسيدند: اخلاق پيامبر چگونه بود؟ پاسخ داد: «خلق و خوي پيامبر(ص)، قرآن بود.» شخصيت جامع و چند بعدي پيامبر اسلام و كمال و عظمت معرفتي، اخلاقي و وجودي آن بزرگوار، قرآن مجسم و ناطق است كه به عنوان نماد مطلق و تام «انسان كامل» در ميان آدميان، حجت و الگويي ماندگار مي باشد.
اگر قرآن كريم، كلام تشريعي حضرت حق است، پيامبر اكرم (ص) كلمه الله الاعظم و كلام تكويني خدا است. اگر قرآن كتابي است با حقايق جاودانه و هميشگي، پيامبر اكرم (ص) نيز حقيقتي عيني و جاودانه است. اگر قرآن بطون و لايه هاي معنايي و مصداقي عميق و گسترده اي دارد كه تلاش براي كشف آن حقايق بايد استمرار داشته باشد، پيامبر اكرم (ص) نيز ذخيره اي تمام نشدني و حقيقتي است عيني و انساني، كه شناخت ابعاد مختلف شخصيت ايشان و دستيابي به عمق سيره، سلوك و سنت آن حضرت به جهاد و اجتهادي مستمر نيازمند است. اگر نياز بشريت به قرآن هرگز پايان نمي يابد و تكامل علمي و اجتماعي انسان، نياز او را به حقايق قرآن كريم نه تنها كاهش نمي دهد كه روزافزون مي سازد، نياز انسان امروز و فردا به پيامبر اكرم(ص) و درس ها و آموزه هاي ايشان پايان ناپذير است و اگر اسلام خاتم اديان و قرآن خاتم كتب آسماني است، پيامبر اكرم (ص) خاتم النبياء و قله رفيع كمال انساني است. او خليفه الله الاعظم و واسطه ابدي نزول فيض الهي است كه: «و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين». قرآن كريم نسخه مكتوب حقيقت نور محمدي (ص) است و پيامبر اكرم (ص) آينه تمام نماي صفات حسناي حق و نور مطلق خداوند متعال بر عالم و آدم.
پيامبر اكرم (ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: علي! كسي جز تو و من خدا را نشناخت و كسي جز خدا و تو مرا نشناخت و كسي جز خدا و من تو را نشناخت. شناخت و معرفت حضرت حق- جل و علا- در حد اعلايي كه براي غيرخدا ميسر است، جز براي كساني كه در كانون نور محمد (ص) و علي (ع) قرار دارند، امكان پذير نيست، چرا كه اين معرفت و شناخت معرفتي است شهودي و نه ذهني، معرفتي است متناسب با اوج كمال و تعالي شناسنده، نه مدرسه اي و استدلالي. از آن سو نيز معرفت تام نبي (ص) و وحي (ع) جز براي حضرت حق، براي كسي حاصل نمي شود، چرا كه ديگران همه فروتر از اين دو وجود مقدس- كه نور واحدي از منشأ واحدند- مي  باشند و دستيابي به معرفت تام آنان برايشان مقدور نخواهد بود. حضرت حق در قرآن كريم فراوان درباره پيامبر اكرم (ص) و معرفي ايشان سخن گفته است كه براي آشنايي با جايگاه عظيم نبي اكرم (ص) به اين آيات بايد مراجعه كرد: در قرآن كريم اطاعت خدا و پيامبر (ص) در كنار هم مطرح و اطاعت از رسول خدا، همان اطاعت خدا شمرده شده است. آزار و ايذاء پيامبر اكرم (ص) موجب عذاب دردناك و لعنت خداوند در دنيا و آخرت تلقي شده  و دوستي خداوند متعال مشروط به اطاعت از پيامبر اكرم (ص) گرديده است. خلق و خوي الهي پيامبر اكرم و رحمت و عطوفت آن حضرت مايه انسجام و وحدت مسلمانان به شمار آمده و با تعبير «وانك  لعلي خلق عظيم»، توصيف شده، تعبيري كه تنها درباره پيامبر به كار رفته است. پيامبر اكرم (ص) عامل رهايي و آزادي مردمان از زنجيرها و بندهاي سخت معرفي شده است.

بندهايي كه از سويي خرافات و عادات زشت و از سوي ديگر ستمگران و سلطه جويان بر فكر و انديشه و رفتار و حركت تعالي جويانه انسان ها ايجاد كرده اند. او «عبدخدا» معرفي شده است كه با عبوديت و بندگي ذات حق، به عالي ترين درجه عبوديت دست يافته و از همه تعلقات و وابستگي ها رها شده است. گستره فيض و لطف نبي اكرم نه تنها همه مردمان و آدميان كه عالميان را شامل شده و آن حضرت به عنوان «رحمه للعالمين» معرفي شده است.... اين توصيف ها گوشه اي از معرفي پيامبر (ص) در قرآن است كه مروري همراه با تأمل و درنگ در اين آيات و ديگر آيات، مي تواند آفاق و ابعاد شخصيت الهي نبي اكرم (ص) را براي ما روشن سازد.
علاوه بر اين، برخي سوره هاي قرآن كريم اساساً در شأن پيامبر اكرم (ص) است و اين غير از سوره هايي است كه به وجود مبارك آن حضرت تأويل شده است. «يس» كه قلب قرآن كريم است و سرچشمه هايي از معرفت و حكمت از آن جاري است، به پيامبر اكرم (ص) منسوب است. سوره
47 قرآن کريم به نام نامي آن بزرگوار نام نهاده شده است: "محمد" (ص)، علاوه براين سوره فتح، سوره حجرات، سوره نجم، سوره مجادله، سوره تحريم، سوره قلم، سوره مزمل، سوره مدثر، سوره بلد، سوره ضحي، سوره شرح (انشراح)، سوره تين، سوره علق، سوره قدر، سوره كوثر برخي از سوره هايي است كه ناظر به شأن و جايگاه عظيم و مرتبه رفيع آن حضرت در پيشگاه خداوند متعال است. هر كدام از اين سوره ها و آيات نوراني آن، مالامال از حرمت و لطفي است كه خالق متعال براي اين برترين بنده مقرب خود قائل است.
پيامبر اكرم(ص) نه تنها مبلغ دين الهي و معلم آيات حكمت، كه مربي و اسوه انسان ها است: «لقدكان لكم في رسول الله اسوه حسنه». بنابر اين پيوند پيروان آن حضرت با اين وجود مقدس، هنگامي معني دار و مؤثر است كه آن بزرگوار را به عنوان مقتدا، امام، الگو و پيشواي حقيقي بشناسند و در مسلك و سلوك، از ايشان پيروي كنند. آياتي فراوان از قرآن كريم احكام و دستوراتي را خطاب به پيامبر اكرم (ص) بيان مي كند كه خطوط روشن الگو بودن آن حضرت را ترسيم و سرمشق هايي را كه پيروان آن بزرگوار بايد براي خود «اصل» قرار دهند مشخص مي نمايد. نگاهي گذرا به اين سرمشق ها، جامعيت دين و عرصه هاي گوناگوني را كه بايد يك مسلمان واقعي بدان توجه داشته باشد. تبيين مي نمايد. اين دستورات و احكام صريح و گويا براي هركسي بدون نياز به چيز ديگري جز فهم عبارات قرآن كريم، روشن مي كند كه همه عرصه هاي عبادي، اقتصادي، سياسي، تربيتي، اجتماعي، نظامي، فرهنگي، اخلاقي و... در قلمرو الگوبرداري و پيروي از پيامبر اكرم (ص) قرار مي گيرد و هيچ زمينه اي از زمينه هاي اساسي و پايه اي زندگي نهان را نمي يابيم كه سرمشق ها و خطوط اصلي آن براي پيروان پيامبر تعيين نشده باشد. اگر قرآن كريم مخاطبان خود را به تأسي و الگوگيري از پيامبر اكرم (ص) فرا مي خواند، خود نيز خطوط روشن آن را ترسيم كرده است. عبادت و شب زنده داري، جهاد و مبارزه با كفار و منافقان، رشد دانش و معرفت و آگاهي، مهرباني و تواضع با مؤمنان و هم كيشان، انفاق و كمك به مستمندان و دستگيري از افتادگان، مهرباني با يتيمان و بي سرپرست ها، كسب قدرت همه جانبه براي حفظ استقلال و آسيب ناپذيري جامعه اسلامي، نيكي و خدمت به همگان و صدها دستور و توصيه قرآن كريم به پيامبر اكرم (ص)، نشان مي دهد كه پيروان آن حضرت چه خطوط كلي را در زندگي فردي، خانوادگي و اجتماعي خود بايد سرمشق خويش قرار دهند تا بتوانند با مسير كمال و رشد حقيقي- كه آن حضرت در قله آن قرار دارد- هماهنگ شوند و به آنچه او نائل شده بود، نزديك گردند.
اكنون مي توان به درنگ و تأملي عميق در اين آيات صريح الهي،  به ريشه اصلي گمراهي و حيرت و تباهي كه امت اسلام بدان دچار آمده است، پي برد. اگر فاصله امت با پيامبرش اين چنين ژرف و عميق نبود، هرگز امت پيامبر به چنين روزگاري گرفتار نمي آمد. تفرقه و اختلاف به جاي وحدت و اتفاق، جهل و نگراني به جاي علم و آگاهي، ظلم و بي انصافي به جاي عدل و داد، رفاه زدگي و اسراف به جاي دستگيري و انفاق، دشمني و خصومت به جاي مهرباني و گذشت، انفعال و تسليم در برابر بيگانگان به جاي مقاومت و جهاد و بالاخره پذيرفتن ولايت و حاكميت كافران به جاي ولايت و حاكميت رسول خدا (ص) و جانشينان او... حقايق تلخي است كه امروز در جهان اسلام شاهد آن هستيم و نشان مي دهد فاصله اي ژرف بين امت و پيامبر وجود دارد كه جز با بازگشت به قرآن و خطوط روشن آن- كه در گرو پيروي و تأسي به تجسم عيني و انساني آن است- اين فاصله ژرف پيموده نخواهد شد.

باشد كه به مدد جلوه اي از فيض «رحمه للعالمين» امت او از غفلت و جهالت رهايي يابند. ان شاءالله.

 

با بهره از سخنان حجت الاسلام و المسلمين علي ذوعلم درج شده در روزنامه همشهري مورخ 30 فروردين 1383
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 12:18  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

حضرت رسول اكرم(ص)

 

اسم آن بزرگوار محمد و كنية مشهور او ابوالقاسم و لقب مشهور او احمد و مصطفي است. عمر آن بزرگوار شصت و سه سال است. در صبح روز جمعه هفدهم ربيع الأول سنة عام الفيل متولد شد ـ سالي كه پروردگار عالم به وسيلة پرستوها خانة خود را حفظ فرمود و اصحاب فيل را كه به قصد خرابي خانة خدا آمده بودند، نابود كرد ـ و شهادت آن حضرت، بر اثر مسموميت به دست زني يهودي، در 28 صفر سال يازدهم هجرت واقع شد. بيست و پنج ساله بود كه با حضرت خديجه، آن بانويي كه بايد گفت حق عظيمي به گردن اسلام و مسلمانان دارد، ازدواج نمود. چهل ساله بود كه در شب 27 رجب المرجب سال چهل از عام الفيل، مبعوث به رسالت شد. سيزده سال در مكه با مصيبتهاي كمرشكن، اسلام را تبليغ كرد و بالاخره چون كفار قريش مانع از پيشرفت اسلام شدند به مدينه هجرت فرمود و آن سال مبدأ تاريخ مسلمانان شد. ده سال در مدينه بود و توانست در آن مدّت، رسالت خود را به دنيا ابلاغ كند.  

پدر آن بزرگوار عبدالله بن عبدالمطلب از بزرگان عرب بود و به شهادت كتب تاريخ، بزرگواري مثل او در عرب كم ديده شده است. پيامبر اكرم هنوز متولّد نشده بودند كه حضرت عبدالله در مدينه، هنگامي كه از شام برمي گشت فوت شد و همانجا مدفون گشت. بعد از اين واقعه، حضرت عبدالمطلب جد آن بزرگوار كفالت پيامبر را به عهده گرفت و چون آن حضرت به دنيا آمد براي او دايه اي تهيه كرد ـ كه در ميان عرب به نام حليمة سعديّه مشهور بود. در افتخار آن زن همين مقدار بس كه پيامبر گرامي مفتخر به فرزندي او بودند ـ حليمه بعد از شش سال حضرت را به مادر برگردانيد و حضرت رسول همراه با مادر براي زيارت قبر عبدالله به مدينه رفت. اما در مراجعت مادر را نيز از دست داد و ام ايمن كه زن صالحه اي بود حضرت را به جدش عبدالمطلب رسانيد.

آن حضرت هشت ساله بود كه عبدالمطلب را از دست داد ولي پدري چون عموي بزرگوارش و مادري چون فاطمة بنت اسد متكفل آن حضرت شدند. بنابراين حضرت رسول صلي الله عليه وآله اگرچه پدر و مادر را از دست داد ولي عقدة يتيمي پيدا نكرد ـ سرپرستي نظير عبدالمطلب، ابوطالب و فاطمة بنت اسد داشت ـ ولي مشهود است كه حضرت، ملالت بي پدري و بي مادري را ديده است.

قرآن شريف به همين نكته اشاره دارد آنجا كه مي فرمايد:

اَلَمْ يَجْدِكَ يَتيماً فآوي وَ وَجَدَكَ ضالاً فَهَدَي. وَ وَجَدَكَ عَائِلاً فَاَغْنَي[1].

«آيا تو را يتيم نيافت، و پس پناهت داد، و تو را سردرگم نيافت، پس هدايتت كرد، و تو را گرانبار نيافت پس بي نيازت كرد؟»

بنابراين گرچه رسول اكرم، يتيم، ناشناس و فقير بود، ولي اين تأثيري در شخصيت بزرگوار ايشان نداشت. چون پروردگار عالم او را نزد كسي مثل ابي طالب جاي داد و او را با ثروت آن بانوي عزيزي كه موقع ازدواج گفت: ثروت من ثروت تو و خودم هم كنيز تو هستيم، بي نياز گردانيد.

مادر آن بزرگوار، حضرت آمنه ـ دختر وهب از خانواده اي فوق العاده محترم ـ بود. در شرافت اين زن همين كافي است كه مي تواند مادري براي رسول اكرم باشد.

شرافت، كرامت و صفات عالية رسول اكرم و معجزات او چنان فراوان است كه كتابها دربارة آن بزرگوار نوشته شده است. چون مبناي اين نوشته بر اختصار است ما به يك معجزه كه هنگام تولد آن حضرت روي داد، و به مطلب ديگري از قرآن كه در مورد ايشان است اشاره مي كنيم و سپس بطور اختصار به تفسير القابي كه براي حضرت گفته شده مي پردازيم و در خاتمه، سخني راجع به خاتميت آن حضرت خواهيم داشت.

                              

مورخين نوشته اند كه روز تولّد آن بزرگوار دگرگونيهايي در جهان رخ داد: طاق قصر كسري شكاف خورد و كنگره هاي آن فرو ريخت؛ درياچة ساوه خشك شد؛ آتشكدة فارس كه چندين سال روشن بود خاموش شد؛ همة پادشاهان جهان در آن روز حيران، سرگردان و گنگ بودند؛ همة بتها بر روي يكديگر فرو ريختند و سحر ساحران در آن روز بي اثر بود. كلمة لاَ اِلهَ اِلاَّ اللهُ در جهان طنين انداز شد و چون به دنيا آمد از نور وجودش عالم منور شد. گفت لا اله الا الله و جهان با  او گفت: لاَ اِلهَ اِلاَّ الله.

قرآن شريف دربارة رسول اكرم چنين مي فرمايد:

وكذلك جعلناكم امة وسطاً لتكونوا شهداء علي النّاس ويكون الرسول عليكم شهيداً[2] .

«و بدينسان شما را امتي ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر نيز بر شما گواه باشد.»

اين آيه شريفه دو معني دارد: ظاهر آن كه همه آن را درك مي كنند اين است كه امت اسلامي سرمشق جامعة بشريت قرار داده شده است تا جامعه از آنان پيروي نمايد، و رسول گرامي نيز سرمش امّت اسلامي است. اما معنايي دقيقتر نيز دارد كه ائمة طاهرين عليهم السلام استفاده نموده اند، و مفسرين شيعه مخصوصاً استاد بزرگوارمان علامه طباطبايي بحث مفصلي به پيروي از روايات در آن نموده اند. و آن معني اين است كه امّت اسلامي در روز قيامت شاهد اعمال هستند و چون همة امّت اسلامي لايق اين عمل نيستند، امر منحصر مي شود به ائمة طاهرين. روايات فراواني از سني و شيعه در دست است كه آيه شريفه به معني دوم تفسير شده است.

خلاصة كلام آيه شريفه چنين است كه پروردگار عالم ائمة طاهرين را آفريده تا آنان شاهد اعمال در روز قيامت باشند، و رسول اكرم را شاهد بر اعمال آنان قرار داده است. و چون شاهد بايد در اين دنيا بر همه اشراف داشته باشد تا بتواند در روز قيامت شهادت دهد. اگر در اين دنيا مسائل را نديده باشد معني ندارد كه در آخرت شاهد باشد. بنابراين بايد براي ائمة طاهرين، احاطة وجودي بر عالم هستي باشد تا اطلاع و إشراف بر اعمال پيدا كنند. حتي بايد اين إشراف بر اسرار نيز وجود داشته باشد تا بتوانند روز قيامت كيفيت اعمال را نيز شاهد باشند. اين همان واسطة فيض است كه در اصطلاح، ولايت تكويني ناميده اند. از اين جهت معني آية شريفه چنين مي شود كه ائمة طاهرين واسطة فيض براي اين عالمند و پيامبر گرامي واسطة فيض برآنان. و اين است معني رواياتي كه رسول گرامي را عقل كل، نور مطلق يا اول ما خلق الله ناميده است.

بحث در اين باره مفصل است و اين نوشته اقتضاي چنين بحثي را ندارد. ما در كتاب «الامامة والولاية في القرآن» بحث نسبتاً مفصلي در اين باره نموده ايم كه طالبين مي توانند به آن كتاب مراجعه كنند. آنچه بايد گفت اين است كه بسياري از آيات و روايات دلالت بر اين دارد كه ائمة طاهرين، واسطة فيض اين عالم هستند و اين جهان به هر نعمتي كه مي رسد، چه نعمتهاي ظاهري نظير عقل، سلامتي، امنيت، روزي، و چه نعمتهاي باطني و معنوي نظر علم، قدرت، اسلام و غيره، بواسطة آن بزرگواران است و آنان احاطة عِلّي وجودي بر جهان هستي دارند. و پيامبر گرامي واسطة فيض براي ائمة طاهرين است و نعمتهاي ظاهري و باطني كه به آنان ارزاني مي شود به واسطة آن بزرگوار است، و او سعة وجودي علّي بر آنان دارد. اين است معني آية شريفه وكذلك جعلناكم امةً وسطاً لتكونوا شهداء علي النّاس ويكون الرسول عليكم شهيداً. و اين رواياتي كه از ائمة اطهار عليه السلام آمده است كه «ما هر چه مي گوييم و هر چه داريم از رسول اكرم است و رسول اكرم آنچه گفته و آنچه دارد از خداوند متعال است» به همين معني است.

براي رسول گرامي صلي الله عليه وآله القاب فراواني نقل نموده اند ما برخي از آنها را يادآور مي شويم و توضيح مختصري دربارة آنها مي دهيم.

از القاب آن بزرگوار احمد است كه در قرآن به اين لقب نام برده شده است. و از قرآن استنباط مي شود كه در انجيل هم به اين لقب نامبرده شده است.

ومبشراً برسولٍ يأتي من بعدي اسمه احمد[3].

و حضرت عيسي فرمود بشارت مي دهم به رسولي كه بعد از من مي آيد و اسم او احمد است.

معناي احمد، ستايشگر است. و چون رسول اكرم خداي تعالي را ستايش مي كرد يعني حق حمد و حق شكر را بجاي مي آورد او را احمد گفته اند. در روايات مي خوانيم چون به واسطة كثرت عبادت مورد اعتراض واقع مي شد، مي فرمود: اَلَمْ اَكُنْ عَبْداً شًكُوراً؟ آيا عبد شاكر نباشم؟

2 ـ از القاب آن بزرگوار محمود است چنانچه اسم آن بزرگوار در قرآن محمّد است. و او را محمود و محمّد گفته اند چون همة صفات او قابل ستايش است. قرآن در اين باره مي فرمايد: انك لعلي خلق عظيم[4].

(و بدرستي كه تو بر خويي عظيم هستي). همانا تو داري صفات كماليه اي هستي كه همه بزرگ و در منتهاي كمال است.

3 ـ از القاب آن بزرگوار امّي است، يعني درس نخوانده چنانچه قرآن به آن اشاره دارد:

وما كنت تتلوا من قبله من كتابٍ ولا تخطّه بيمينك اذاً لارتاب المبطلون[5].

«قبل از رسالت نمي خواندي و نمي نوشتي ـ سواد الفبا نداشتي ـ كه اگر مي توانستي بخواني و بنويسي، ممكن بود شكي براي افراد مغرض پيش آيد.

ولكن بعد از آنكه سواد نداشتي و چنين قرآني آوردي جاي شك براي احدي باقي نمانده است.» چنانچه در قبل گفته شد، اين خود يكي از بزرگترين معجزات براي پيامبر گرامي (ص) است. كسي كه همه مي دانستند درس نخوانده است و سواد الفبا ندارد، كتابي آورده كه داراي همة علوم انساني است، با وصفي كه اين كتاب خود را كتاب هدايت معرفي مي كند. هدايت به معني ارائه طريق و نشان دادن راه هدايت، به معني ايصال الي المطلوب، انسان را به مقصود و مطلب خود رساندن است. بدين جهت در بسياري از آيات، براهين فلسفي را بطور مختصر و رسا به كار برده است. چه بسيار از آياتي كه چندين برهان در آن مندرج است. قرآن كتاب فقه نيست، ولي قوانيني دربر دارد كه جامعة بشريت در مقابل آن سر فرود آورده است. آيا كسي مي تواند قوانيني چون قوانين قرآن: قوانين عبادي، اجتماعي، سياسي، معاملاتي، كيفري، جزايي بياورد؟ قل لئن اجتمعت الانس والجن علي ان ياتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعضٍ ظهيراً[6].

4 ـ از القاب آن بزرگوار، كريم است. اين لقب از قرآن اخذ شده است: اِنَّهُ لَقَولُ رَسُولٍ كَرِيمٍ[7]. و كرامت آن بزرگوار زبانزد خاص و عام است.

آن حضرت در مكه چنان مورد اذيّت كفار بود كه او را سنگباران كردند. او به كوهها پناه مي برد، ولي چون حضرت خديجه و اميرالمؤمنين او را مي يافتند، مي شنيدند كه زمزمه مي كند:

اَللَّهُمَّ اَهْدِ قَوميِ فَاِنَّهُمْ لايَعْلَمُونَ. «اي خدا اينان را هدايت كن، كه مردمي نادانند.»

روزي هم كه با دوازده هزار لشگر مجهّز وارد مكه شد و شنيد كه يكي از يارانش مي گويد «اَلْيَومَ يَوْمُ الْمَلْحَمَةِ،» يعني: اين روز، روز جنگ است؛ اميرالمؤمنين را فرستاد كه او را گوشزد كندو در ميان مردم بگويد: اليوم يوم المرحمة، يعني اين روز، روز رحمت، روز كرامت و روز عفو است.

5 ـ از القاب آن بزرگوار، رحمت است كه آن نيز از قرآن اخذ شده است. وما ارسلناك الا رحمة للعالمين[8]. رأفت و رحمت ختمي مرتبت به حدّي است كه قرآن شريف مي فرمايد:

فلعلَّك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا[9].

«گويا تو خويش را از غصه مي خواهي بكشي از اين كه كفار ايمان نمي آورند دريغ!»

از حالات پيامبر گرامي مي توان درك كرد كه غصه ها داشت، راز و نيازها داشت، صبرها داشت و رنجها برد.

لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ماعنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم[10].

«و رسولي از ميان شما براي شما آمده است. گران است براي او سركشي و لجاجت شما، مشتاق است بر شما كه شايد بتواند شما را هدايت كند. و او نسبت به مؤمنان مهربان است.»

6 ـ از القاب آن بزرگوار متوكّل است به اين معني كه در امور به خدا اعتماد داشت نه به خود.

و از دعاهاي آن بزرگوار است: اللهم لاتكلني الي نفسي طرفة عين ابداً؛ يعني: «اي خدا مرا يك آن به خويش نسپار».

مي گويند دشمن در جنگي آن حضرت را تنها در خواب يافت. شمشير بركشيد و بالاي سر او آمد. صدا زد و گفت: يا محمد چه كسي مي تواند تو را از دست من نجات دهد؟ فرمود: خدا. اين جمله به قدري كوبنده بود كه آن كافر لرزيد و هنگام پايين آوردن شمشير، روي زمين افتاد. رسول گرامي برخاست و شمشير را برداشت و بالاي سر او رفت و فرمود: كي است كه تو را از دست من نجات دهد؟

گفت كرم و آقايي تو. رسول گرامي او را بخشيد. او اقدام به كارهاي مهّم كه موفقيت آن از نظر افكار عمومي كم بود مي كرد و جز به خدا به كسي اعتماد نداشت. آن حضرت متوكل بود، خدا را داشت، از اين جهت همه چيز داشت.

پيامبر (ص) اعتماد به خدا داشت نه به دنيا. رسول گرامي دنيا را پوچ مي پنداشت. از آن حضرت نقل مي كنند كه فرموده است: «مثل اين دنيا ساية درختي است كه مسافر مقداري زير آن استراحت كند.»

خلاصة سخن، او متوكل است به همة معاني توكل. اعتماد به خدا، نه اعتماد به خود، اعتماد به خدا، نه اعتماد به ديگران، اعتماد به خدا، نه اعتماد به دنيا.

7 ـ از القاب آن بزرگوار امين است كه اين لقب را عرب قبل از بعثت به او داده بود. تاريخ نشان مي دهد كه پيامبر گرامي قبل از بعثت داراي صفات فوق العاده اي بوده است. عفّت رسول اكرم، صداقت او، كمك او به زيردستان، و مراعات آداب و رسوم نيكوي اجتماعي، مخصوصاً نظافت و امانتداري او در ميان عرب مشهور است. حضرت ابي طالب مي گويد: هيچوقت او را برهنه نديدم. حتي گفته شده كه كسي پيامبر گرامي (ص) را در حال قضاي حاجت نديده است.

در همان روز اول كه دستور يافت آشكارا به اسلام دعوت كند، بزرگان قريش را جمع نمود تا آنان را به اسلام فرا خواند. اوّل چيزي كه از آنان پرسيد اين بود كه فرمود: من چگونه فردي در ميان شما بوده ام؟ همه گفتند: تو را به صداقت و امانت مي شناسيم.

عبدالله بن جزعان كه پيرمردي فقير بود، خانه مي ساخت. رسول گرامي در آن هنگام هفت ساله بود. بچه ها را گرد مي آورد و به عبدالله كمك مي كرد تا خانة او ساخته شود. حتي خانة او را دارالنصره نام نهاد و افرادي را براي كمك به مظلومان تعيين كرد.

پيامبر گرامي مؤدب راه مي رفت، مؤدب مي نشست، مؤدب سخن مي گفت. هميشه متبسّم بود چنانكه او را ضحوك مي گفتند. كلام او شيرين، فصيح، و لطيف بود و هرگز دل كسي را آزرده نكرد. تا توان داشت با ديگران با لطف و مهرباني رفتار مي كرد. اينها و نظير آن چيزهايي است كه از نظر تاريخ مسلم است.

8 ـ از القاب آن بزرگوار عبدالله است. اين لقب نيز از قرآن گرفته شده است.

سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الأقصي الّذي باركنا حوله لنريه من آياتنا انه هو السميع البصير[11]!

«پاك و منزه است كسي كه برد بندة خود را در شبي از مسجد الحرام به مسجد اقصي كه اطراف آن را مبارك نموده ايم، براي اينكه آيات خود را به او بنمايانيم بدرستي كه او شنوا و بيناست.»

بايد گفت كه اين لقب بهترين القاب براي آن حضرت است. از اين جهت در تشهد مقدم بر رسالت ذكر شده است. عبوديت مراتب دارد: مرتبة عالي آن مقام لقاء الله است كه در قرآن مكرراً از آن ياد شده است. مقامي است عالي، مرتبه اي است كه دل جز به خدا به چيزي و به كسي بستگي ندارد. لاتلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر الله[12] يعني: تجارت و سوداگري آنها را از ياد خدا بازنمي دارد.»

مرتبه اي است كه محبت خدا دل را پر كرده است. دل در اين مرحله غمّ و همّي ندارد جز خدا. دل او از اطمينان، وقار، و آرامش پر شده است: الا بذكر الله تطمئن القلوب[13] يعني: «دلها به ياد خدا آرام گيرد.» دلهره و اضطراب خاطر و ترس ندارد. الا انَّ اولياء الله لا خوف عليهم ولاهم يحزنون[14] يعني: «همانا كه بر دوستان خدا ترس و بيمي نيست.» و پيامبر گرامي مرتبة عالي عبوديّت را دارا بوده است.

آن حضرت كه از گناه معصوم بود و از ارتكاب گناه ديگران رنج مي برد، از عبادت لذّت مي برد. آنقدر عبادت كرد كه پاهاي مباركش متورم شد آنگاه سورة طه نازل گرديد از عبادت زياد منع گرديد.

9 ـ از القاب آن بزرگوار مصطفي است و اين لقب افتخار بزرگي است براي امّت اسلامي. چرا كه به معني برگزيده است و خداوند متعال پيامبر را از ميان عالم هستي برگزيده است. چرا برنگزيند؟

مگر او داراي ابعاد مختلف نبود؟ مگر مقام جمع الجمعي نداشت؟ آنجا كه جاي رأفت، رحمت، عفو، گذشت و فداكاري بود، هيچ رئوفي و رحيمي مثل او ديده نشده است. وقتي كه دختر حاتم طايي به دست مسلمانان اسير شد و به مدينه آمد، مسلمان شد و پيامبر گرامي او را با افراد اميني نزد برادرش عدي بن حاتم فرستاد. عدي از گفته هاي خواهرش تصميم گرفت خدمت رسول اكرم برسد و از نزديك با اسلام آشنايي پيدا كند تا با بينش بيشتري مسلمان شود. مي گويد با پيامبر به خانه مي رفتيم، زني در ميان راه جلوي پيامبر را گرفت و سخن گفت. رسول گرامي ايستاد و به حرفهاي او گوش فرا داد و با مهرباني بدو پاسخ گفت. آن زن خيلي معطّل كرد ولي پيامبر گرامي كام او را قطع نكرد. عدي مي گويد برهان اول براي رسالت او برايم روشن شد. چون به خانه رفتيم تشريفات وجود نداشت. فرش خانه را پوست گوسفند تشكيل مي داد و غذاي خانه نان جوو نمك بود. پس دليل دوم براي نبوّت او ظاهر شد. كسي كه قدرت دارد، پول دارد، مكنت دارد، مريد دارد و پيامبر نباشد، سير سلوك او با مردم و وضع خانه اش آن طور باشد؟ در آخر كار معجزه اي از آن حضرت ديدم كه مسلمان شدم. حضرت به من فرمود: تو كه از نظر عقيده و دين، ماليات را حرام مي داني چرا از مردم ماليات قبول مي كني؟ با اين سخنان نبوت آن حضرت بر من آشكار شد.

رسول اكرم با اين رقّت قلبش كه وقتي صداي گرية بچه اي را كه مادرش در نماز است مي شنود، با عجله نماز خود را تمام مي كند؛ همين پيامبري كه وقتي دختر بچه اي را مي بيند كه پولش را گم كرده است، به او پول مي دهد و همراه او براي شفاعت تا در خانة صاحبش مي رود، وقتي مي بيند كه يهودي متقلب، توطئه مي كند، عهد شكني مي كند، جاسوسي مي كند، سدّي براي پيشرفت اسلام است و بالاخره وجود آنان مانع از پيشرفت است، دستور قتل هفتصد نفر از آنان را مي دهد؛ اين است مقام جمع الجمعي، يا انسان با ابعاد مختلفه.

معمولاً اگر انسان، راه زهد و عبادت و رياضت و به اصطلاح فلسفي، جنبة يلي الرّجي را گرفت، رفتارش با مردم خوب نيست و نمي تواند در ميان جامعه راه يابد، نمي تواند بر دلها حكومت كند و سرانجام جنبة يلي الخلقي او قوي نخواهد بود. پيامبر گرامي جنبة يلي الرّجي بسيار قوي داشت. و همه مي دانيم قبل از بعثت كوه حرا جايگاه عبادت او بود، و همه مي دانيم كه مقام عبوديت او به اوج رسيده بود. ولي دربارة جنبة يلي الخلقي او، قرآن درباره اش مي فرمايد: فبما رحمةٍ من الله لنت لهم ولو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك!

«به واسطة توفيق و رحمتي كه از طرف خداوند شامل تو شده است رقيق القلب هستي و با مردم با مدارا رفتار مي كني و اگر در گفتار خشن و دل سخت بودي از اطراف تو متفرق مي شدند.»

يعني اي محمد جنبة يلي الخلقي داري. از نظر گفتار، خوش گفتاري، از نظر رفتار، خوش رفتاري، به زبان و به عمل مردم را متفرق نمي كني، با زبانت و عملت مردم را جمع نموده اي. رقيق القلبي، سخت دل نيستي. و جداً كسي مثل پيامبر گرامي بايد، تا هر دو جنبه را بنحو عالي دارا باشد.

كوتاه سخن، پيغمبر خاتم داراي همة صفّات كماليّه بود با اين كه ميان بسياري از صفات كماليّه را جمع نمودن كاري است بس دشوار، عالم بود، عاشق بود، عارف بود، با دشمن سرسخت بود، شجاع بود، هميشه متبسم بود، عاقل بود، به آخرت اهميت مي داد، به دنيا نيز اهميت مي داد، زاهد بود، فعّال بود، استقامت داشت، و

القاب رسول اكرم فراوان است و ما به همين مقدار كفايت مي كنيم چنانچه صفات كماليّه آن حضرت فراوان است.

بلغ العلي بكماله كشف الدجي بجماله

حسنت جميع خصاله صلّوا عليه وآله

كمالش به همة مراتب عاليه رسيد، به جمالش همة تاريكيها برطرف شد، همة صفات او نيكو بود، درود فرستيد بر او و آلش.

در خاتمه دربارة خاتميت آن بزرگوار بطور فشرده بحث مي كنيم.

يكي از القاب آن بزرگوار خاتم الانبياء است. و خاتم به فتح تا يا به كسر تا، از نظر معني تفاوتي ندارد و هر دو بمعني تماميّت و پايان هر چيزي است. از اين نظر، عرب به انگشتر، خاتم به فتح تا مي گويد چون انگشتر در آن زمان، مهر و به منزلة امضاي افراد بوده است و چون نامه اي را مي نوشتند آخر آن را مهر مي كردند. جاي مهر انگشتر، آخر نامه بود و نامه با آن ختم مي شد. خاتميت پيامبر گرامي در اسلام از ضروريات است و هر كه مسلمان است، مي داند كه پيامبر گرامي خاتم انبيا است و بعد از او تا روز قيامت پيامبري نخواهد آمد.

حلال محمدٍ حلالٌ الي يوم القيامة وحرامه حرامٌ الي يوم القيامة.

قرآن در آيات بسياري گوشزد مي كند كه پيامبر اسلام براي همه و براي همه جا و براي هر زماني است.

وما ارسلناك الاّ كافّةً للنّاس[15].

»نفرستاديم تو را مگر براي همة مردم.«

ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النّبيين1

 »محمد پدر كسي از مردان شما نيست، بلكه رسول خدا و خاتم الانبياء است.

نظير اين دو آيه در قرآن فراوان است. همچنين روايات ما دربارة خاتميت رسول اكرم فروان است.

روايت منزلت كه نزد سني و شيعه مسلم است و صاحب غاية المرام آن را با صد و هفتاد سند نقل كرده است كه يكصد سند آن از آن طريق اهل سنت است چنين مي باشد:

انت منّي بمنزلة هارون من موسي الاّ انّه لانبي بعدي.

»تو نسبت به من همچون هاروني نسبت به موسي جز آنكه پس از من پيامبري نخواهد آمد.«

سرّ خاتميت را در دو چيز مي توان يافت:

1- دين اسلام با فطرات انسانها كاملاً مطابق است.

فاقم وجهك للدّين حنيفاً فطرت الله الّتي فطرالّناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيّم لكنّ اكثرالّناس لايعلمون2

»روي خود را به طرف دين يكتاپرست ـ كه مطابق با فطرت انسانها است ـ متوجه ساز تبديل و تغييري در فطرت و خلقت خدا كه مردم را بر آن سرشت، نيست. اين است دين استوار و مستقيم ولي بيشتر مردم نمي دانند.«

2ـ دين اسلام  جامع الاطراف است و مي تواند در هر زماني و در هر مكاني و د رهر حالي جوابگوي جامعة بشريّت باشد. اسلام مدّعي است كه هر چه جامعة ‌بشريت از نظر دين احتياج داشته گفته است. 

وانزلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شيء[16].

»كتابي كه بر تو نازل كردم بيانگر و بيان كنندة همه چيز است.«

اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الاسلام ديناً[17].

»در اين روزـ روز عيد غدير خم ـ دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام كردم و اسلام را پسنديدم براي شما.«

در روايات زيادي به اين ادعا تصريح شده است و از ائمة طاهرين رواياتي به اين مضمون نقل شده است.

ما من شيء تطلوبونه الاّ و هو في القرآن فمن اراد ذلك فليسلني عنه.

»چيزي نيست كه شما احتياج به آن داشته باشيد و آن را طلب كنيد مگر اينكه در قرآن موجود است و هركه مي خواهد از من طلب كند.«

وقتي چنين باشد، آمدن دين ديگري پس از اسلام لغو و بيهوده است. به عبارت ديگر، آمدن دين پس از دين ديگري به واسطة چند چيز است :

1ـ اينكه آن دين نتواند جامعه را اداره كند و ويژة برخي از زمانها باشد، و اين محدوديّت چنانچه گفته شد در اسلام نيست. دليل واضح آن مرجعيّت در اسلام است. شما نمي توانيد فقه جامع الشرايطي را پيدا كنيد كه مطلبي از دين از او سؤال كنيد و او در جواب بماند.

2ـانحراف يا تحريفي در دين قبلي پيدا شود. چنانچه دين نصرانيت و يهوديّت به اقرار خود آنان چنين است. اين نقيصه در اسلام نيست و پروردگار عالم متعهد است كه اسلام از اين گونه نقايص مصون بماند.

لا ياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد[18].

»نادرستي و بطلان نه از پيش رو و نه از پشت سر نيايدش. فرستاده اي است از سوي حكيم ـ كه همة اشياء را حكيمانه و دقيق آفريدـ و حميدـ دارندة صفات و خصال پسنديده.«

3ـ  زمينه اقتضايي براي آن دين باقي نماند. مثلاً، اگر ديني به اقتضاي زمان به معنويات زياد اهميّت داده باشد تا در آنان تعادل ايجاد شود، وقتي حال تعادل پديد آمد آن دين خود از ميان رفتني است. تصوّر اين مطلب در اسلام غلط است زيرا چنانچه گفتيم اسلام ديني است كه با فطرت انسان صد در صد مطابقت دارد و همان طور كه به معنويات اهميّت داده است به همان مقدار به ماديات نيز اهميت داده است .

وابتغ فيما اتيك الله الدّار الآخرة ولا تنس نصيبك من الدّنيا[19].

»در آنچه پروردگار به تو داده است ـ عقل، قدرت، شعور، توفيق، فعاليت، مال، و غيره ـ آخرت را طلب كن و نصيب خود را از دنيا نيز فراموش نكن ـ در طلب آن نيز باش.«

اسلام داراي قوانيني كامل است كه مي تواند جوابگوي همة مسائل باشد. و داراي مقرراتي است كه تا روز قيامت مي توانند آن را اجرا كنند. توضيح اينكه پيامبراني كه از طرف حق آمده اند براي اين بود كه قانوني بياورندـ در اصطلاح كلامي به اين پيامبران اولوالعزم مي گويندـ قرآن به جاي آن انبيا است و آمدن اين گونه پيامبران لغو و بيهوده است. و يا براي تبليغ و اجراي قوانين است كه غالب پيامبران براي اين مقصود آمده اند. اسلام به واسطة قانون نظارت ملّي ـ امر به معروف و نهي از منكر ـ به واسطة آمرين بالمعروف والنّاهين عن المنكر كه مصداق آن در اسلام، روحانيت است و اسلام به آنان فراوان اهميت مي دهد حتي در رواياتي آنان را به منزلة‌ همان انبيا قرار داده است. ـ علماء امّتي بمنزلة انبياء بني اسرائيل ـ و به واسطة امامت و بعداً حكومت و ولايت فقيه، نقصية عدم ارسال رسل را جبران نموده است. بنابراين آمدن پيامبر با ذكري كه رفت نيز لغو و بيهوده است .

اين خلاصه اي از بحث خاتميت بود، و پوشيده نيست كه بحث خاتميت بحثي مفصل و علمي است كه در فراخور اين نوشته نيست. ما در اينجا به همين مقدار اكتفا مي كنيم. پژوهندگان مي توانند تفصيل مطلب را در كتاب ولايت فقيه بيابند

 



[1] ضحي، آيات 6 و 7 و 8.

[2] البقره، آيه 143.

[3] صف، بخشي از آيه 6.

[4] قلم، آيه 4.

[5] عنكبوت، آيه 48.

[6] بني اسرائيل 88.

[7] تكوير، آيه 19.

[8] انبياء، آيه 107.

[9] كهف، آيه 6.

[10] توبه، 128.

[11] اسراء، آيه 1. 17/1.

[12] نور، بخشي از آيه 37. 24/37.

[13] رعد، قسمتي از آيه 28.

[14] يونس، آيه 62.

[15] سبا، بخشي از آيه 28.

1 . احزاب، بخشي از آيه 40.

2 . روم، آيه 30.

[16]. نحل، قسمتي از ايه 89.

[17] . مائده ، قسمتي از آيه 3.

[18] . فصّلت، آيه 42.

[19] قصص، بخشي از آيه 77.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 12:11  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 19:3  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

 

«... اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سئلك عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون‏»

بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى‏خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى‏طلبم آنچه بندگان شايسته‏ات از تو خواستند و به تو پناه مى‏برم از آنچه بندگان خالصت‏به تو پناه بردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 12:27  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 18:14  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
 

 

جلد پنجم کتاب

              سلام بر خورشید 

                                                 اثر خامه استاد جلیل القدر

    حضرت آیت الله سیدعلی اکبرموسوی حسینی

از سوی انتشارات مؤسسه اطلاعات تهران منتشر گردید.

 

 

اطلاعات تکمیلی بزودی می آید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 17:22  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
img/daneshnameh_up/8/8b//Makeh15.jpg


مکه مقدس‌ترین شهر اسلامی است. کعبه و مسجد الحرام در این شهر قرار دارد و زادگاه حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام و بسیاری از بزرگان صدر اسلام و نیز محل بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.
این شهر معروف و قدیمی در حجاز در کشور عربستان سعودی و نزدیک دریای سرخ (بحر احمر) قرار دارد و به وسیله بندر جده به دریا مرتبط است. مکه، با بیش از 400هزار جمعیت، بزرگترین شهر عربستان سعودی به شمار می‌آید.
این شهر علاوه بر مکه دارای نام‌هایی همچون « بکّه»، «امّ القری» و «بلدالحرام» نیز بوده است که در قرآن مجید به تمامی این اسامی اشاره شده است.
شهر مکه از روز آغاز آفرینش محترم بوده است. خداوند این شهر را به دعا و درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام «بلد امن» (سرزمین امن) قرار داد و هر گونه قتل و کشتار و شکار را در آن حرام و ممنوع فرمود.
این سنت الهی در دوران‌های مختلف محفوظ ماند، حتی در عصر جاهلیت که قتل و کشتار رواج فراوان داشت، حرمت این شهر حفظ می‌شد، و حتی اگر کسی قاتل پدر خویش را نیز در حرم مکه می‌دید با او گلاویز نمی شد. با این حال، حرمت این شهر در دوران خلافت یزید بن معاویه و یک بار نیز در قتل عام حجاج در دهه 60 شمسی شکسته شد.

منابع:
آثار اسلامی مکه و مدینه،‌ ص 21؛ دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، ج 2، ص 2144
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:42  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 

  جناب آقاي دكتر عبدالكريم سروش


با سلام، پس از گفت‌وشنودي كه ميان جنابعالي و آقاي محمدسعيد بهمن‌پور به دنبال سخنراني شما در دانشگاه سوربن پيرامون رابطه اسلام و دموكراسي صورت گرفت، بر خود لازم دانستم نكاتي را درباره مطالب و مسائل مطروحه توسط شما بيان دارم. البته جنابعالي سالياني است كه به بحث و فحص و نگارش مشغوليد و چنانچه بنا بر نقد و شرح آنچه گفته‌ايد و نوشته‌ايد باشد، رشته كلام به درازا خواهد كشيد اما براي آن كه بيش از حد تصديع صورت نگيرد، حتي‌المقدور سخن خود را به مسائل اخيرالذكر جنابعالي محدود مي‌سازم، هرچند اين محدود سازي حوزه بحث به معناي ساده شدن آن نيست چرا كه اساساً توضيح و تشريح نقادانه مطالبي كه بر زبان و قلم جنابعالي جاري مي‌گردد كار چندان ساده‌اي نيست، نه به آن دليل كه مسائل مطروحه از فرط غناي محتوايي، خواننده و منتقد را دچار دشوار فهمي مي‌سازد بلكه به دليل اين كه محتواي كلام جنابعالي در قالب يك تكنيك و شيوه خاص ريخته شده و ارائه مي‌گردد. به عبارت ديگر خواننده براي فهم دقيق مطالب شما، ابتدا بايد بر شيوه بيان جنابعالي تسلط داشته باشد و در غير اين صورت، مقهور اين شيوه خواهد شد. ازجمله ويژگيهاي اين شيوه، درهم آميختن ماهرانه گزاره‌هاي درست و غلط با يكديگر و سپس استنتاج «غيرمنطقي» از آنهاست. در حقيقت تبحر مثال زدني جنابعالي در به كارگيري فنون ادبي براي بيان مسائل كلامي و فلسفي و نيز بهره‌گيري استادانه شما از فن فاخر مغالطه، متون حضرتعالي را از نوعي پيچيدگي برخوردار مي‌سازد كه خوانندة سرگردان شده در ميان گزاره‌هاي ضد و نقيض و نتيجه‌گيريهاي بي‌ربط و باربط، سرانجام با هدايت ادبي جنابعالي به همان نقطه‌اي مي‌رسد كه از پيش براي او تعيين شده است. جسارت بنده را ببخشيد كه بر اين شيوه، نام «درهم و برهم‌ گويي» نهاده‌ام و حاصل آن را مبهم ماندن عمق سخن جنابعالي بر خواننده مي‌دانم. به تعبير ديگر بايد گفت جنابعالي با بهره‌گيري از اين شيوه همواره مي‌توانيد در صورت لزوم، مخاطب خود را به بدفهمي يا نفهمي مطالب خويش متهم كنيد. در واقع جنابعالي با بهره‌گيري از عبارات و گزاره‌اي گوناگون و حتي متناقض، هيچ‌گاه وارد عرصه‌اي نمي‌شويد كه تنها يك راه ورود و خروج داشته باشد بلكه اين گونه گزاره‌ها، هريك به مثابه كانال ورودي و خروجي است كه اگر يكي از آنها مسدود شد، به راحتي خواهيد توانست از كانال ديگر خارج شويد.

به عنوان نمونه و براي تقريب به ذهن جنابعالي و خوانندگان محترم عرض مي‌كنم، جنابعالي در پاسخي كه به آقاي بهمن‌پور داده‌ايد خاطر نشان مي‌سازيد: «آيا بهتر نبود كه براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقه‌اي من در سوربن _ پاريس _ مي‌پرداختيد و به آن خلاصه ناقص كه دانشجويان فراهم آورده‌اند بسنده نمي‌كرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟» البته بنده نيز نتوانستم به متن آن سخنراني كه بسيار شائق به مطالعه آن هستم، دست يابم اما حداقل متن مكتوب حضرتعالي به جناب آقاي بهمن‌پور، نقداً در دسترس است و در اين كه آنچه در آن آمده، از قلم مبارك خود شما صادر گرديده، شكي نيست. بنده اين مقايسه را انجام دادم و از شما و نيز خوانندگان درخواست مي‌كنم اين كار را انجام دهند و مشاهده كنند ميان آنچه در آن «خلاصه ناقص كه دانشجويان فراهم آورده‌اند» با آنچه در رقيمه حضرتعالي آمده است، چقدر تفاوت محتوايي وجود دارد؟ و نيز كسي كه آن «گزيده نارساي دانشجويان» را خوانده و برداشتي از آن كرده، پس از آن كه توضيحات رساي جنابعالي را مي‌خواند، تا چه حد در برداشتهاي اوليه خود از سخنان شما تغيير و تحول صورت مي‌دهد؟

بنابراين مشكل از «گزيده نارساي دانشجويان» نيست. مسأله به كارگيري همان تكنيكي است كه هميشه چند راه خروج را براي مواقع اضطراري در پيش روي جنابعالي باز مي‌گذارد و اين امكان را به شما مي‌دهد تا با طرح مسائلي از قبيل نارسا بودن انعكاس سخنانتان و يا بدفهمي و نفهمي مخاطبانتان، خود را از موقعيت حاضر خلاص كرده تا سپس در موقعيتي ديگر، به تكرار همان حرفهاي قبلي بپردازيد.

اجازه دهيد مثال ديگري بزنم. كاري هم به «گزيده نارساي دانشجويان» ندارم. در همان متن مكتوب حضرتعالي اگرچه وابستگي ايدئولوژيک شما به آنچه دموکراسي مي‌ناميد کاملاً هويداست اما بالاخره معلوم نمي‌شود شما همچنان يك «شيعه» نيز هستيد يا خير؟ بنده پاسخ جنابعالي به اين سؤال را به وضوح مي‌توانم حدس بزنم: «در كجاي متن مزبور گفته‌ام كه شيعه نيستم!» واقعيت هم همين است. در هيچ جايي از آن متن به صراحت چنين اظهار نشده است. حداكثر چيزي كه به صراحت عنوان شده، آن است كه «من شيعه غالي نيستم» اما در جاي‌جاي متن مزبور با بهره‌گيري از فنون نگارشي و با اين توجيه كه «نگاه درجه دوم» به قضايا داريد، اين تصور را دامن مي‌زنيد كه در همان «نگاه درجه دوم» نسبت به اسلام، تشيع و مهدويت ثابت و باقي مانده‌ايد و گويي ديگر قصد ورود به نوع «نگاه درجه اول» را نداريد.

غرض بنده به هيچ وجه تفتيش عقايد نيست. اين كه جنابعالي همچنان شيعه باشيد يا نباشيد، از نظر بنده مسأله‌اي كاملاً مربوط به شخص شماست. سخن بنده در اين زمينه صرفاً شناخت هرچه بيشتر نوع بحثها و مكتوبات جنابعالي است كه ابهام در آنها موج مي‌زند و گويي قصد نداريد هيچ چيزي را به صورت واضح و روشن بيان فرماييد. اين ابهام باعث پنهان ماندن يک مشکل متدلوژيک در طول بحث مي‌شود. اگر شما واقعاً مدعي نگاه درجه دومي به قضيه «رابطه اسلام و دموکراسي» هستيد، بايد اصل بيطرفي را نسبت به اين دو مقوله رعايت کنيد حال آن که مکتوب جنابعالي بوضوح دلبستگي و وابستگي شما به دموکراسي را نشان مي‌دهد. بنابراين، اين که شما مباني دموکراسي مورد نظر خويش را اصل و اساس بگيريد و سپس تلاش کنيد تا اسلام را منطبق با آن سازيد، هر چه باشد، نگاه درجه دومي به کل مسئله نيست بلکه نگاه ايدئولوژيک از موضع دموکراسي به اسلام و تشيع خواهد بود و به صرف ادعاي داشتن نگاه درجه دومي، چيزي عوض نخواهد شد.

در مورد استناد جنابعالي به كتاب «بازسازي فكري ديني در اسلام» به قلم اقبال لاهوري نيز اگرچه آن را «پرمايه» خوانده‌ايد و تأكيد كرده‌ايد كه «سخنان اقبال را به گوش هوش بايد شنيد» اما باز هم در همان قالب مبهم‌گويي براي خواننده مشخص نمي‌كنيد كه نسبت جنابعالي با اين كتاب چيست؟ آيا نظريات اقبال را مي‌پذيريد و ذكر آنها در مكتوب شما، به معناي آن است كه خواننده بايد آن را بدل از فكر و كلام جنابعالي بگيرد؟ آيا بخشي از آن را قبول داريد؟ و خلاصه تكليف خواننده با جناب اقبال و حضرت مستطاب عالي چيست؟ براستي اگر فرض كنيم كسي در مقام نقد نقل‌قول جنابعالي از اقبال لاهوري برآيد و آن را به ‌مثابه پاسخي براي شما ارسال دارد، پاسخ شما جز اين خواهد بود كه «نظريات و افكار اقبال چه ربطي به بنده دارد. لطفاً نقد مزبور را به آدرس پستي خود آن مرحوم ارسال فرماييد.»

مثالي ديگر بزنم. همگان بر عشق و ارادت جنابعالي به جناب مولانا واقفند و به همين دليل نيز اشعار مولانا در مقالات و سخنان شما حضور و ظهوري بسيار آشكار و تعيين كننده دارد. اين مسأله باعث شد تا جناب بهمن‌پور جنابعالي را هشدار دهد كه لااقل همان ولايتي را كه براي امثال ملاي رومي قائليد براي ائمه شيعه نيز قائل باشيد. پاسخ شما به اين مسأله چنين بود: «گفته‌ايد كه من ولايتي را كه براي ملاي رومي قائلم از امامان شيعه دريغ مي‌كنم. دريغا كه اين جا (و هيچ جا) مقام طرح عقايد شخصي نيست، اما ناچار مي‌گويم كه من شيعه غالي نيستم و نه در مورد ملاي رومي و هيچ كس ديگر (پس از پيامبر(ص)) قائل به نبوت و شئون و لوازم آن نيستم. از اين كه بگذريم هر درجه‌اي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممكن و ميسور مي‌دانم و از دوام ولايت معنوي و «بسط تجربه نبوي» جز اين مراد ندارم.»

تنها در همين يك جمله، يك تناقض و يك ابهام بزرگ وجود دارد. نخست آن كه تأكيد مي‌كنيد: «اينجا (وهيچ جا) مقام طرح عقايد شخصي نيست». اگر واقعاً جنابعالي نه در اين مقال و نه در هيچ جاي ديگر، به طرح عقايد شخصي خود نپرداخته‌ايد پس آنچه در طول اين ساليان به صورت سخنراني يا مكتوب از شما صادر شده است، چيست و ما بايد چه نام و عنواني بر آنها بگذاريم؟ ثانياً جنابعالي اگرچه توضيحاتي داده‌ايد، اما بالاخره پاسخ آقاي بهمن‌پور را نداده‌ايد. اين كه شئون پيامبري را براي هيچ كس قائل نيستيد و جز آن را براي همگان ميسور مي‌دانيد – كه طبعاً همگان از نظر شما و نيز از نظر ديگران، همگي در يك مرتبت قرار ندارند – يك سخن كلي است كه سرانجام مشخص نمي‌سازد در ديدگاه شما، نسبت جايگاه‌ها و شئون ائمه شيعه و مولانا چيست؟ براستي چه اشكال داشت اگر در پاسخ به اين اشكال يا بگوييد شبهه آقاي بهمن‌پور به صراحت و آشكار بيان مي‌كرديد كه شأن، جايگاه و ولايت ائمه شيعه را مرجح بر مولانا مي‌دانيد يا اگر اعتقاد ديگري داريد، بي‌آن كه موضوع را در قالب الفاظ و عبارات ديگر بپيچانيد، مطرح مي‌ساختيد.

سعي بنده تا اينجا، تشريح شيوه و تكنيك به كار گرفته شده توسط جنابعالي براي نشر افكار و عقايدتان بوده است. يعني شيوه‌اي كه در هاله‌اي از ابهام‌گويي با بهره‌گيري از فنون ادبي و «غير منطقي»، مي‌توان يك حرف را «زد و نزد» و اين البته شيوه‌اي است كه نياز به تخصص و تبحر فراوان دارد. با بهره‌گيري از اين شيوه هركس را كه در مقام احتجاج برآيد مي‌توان به بهره‌گيري از متون نارسا يا دچار شدن به بدفهمي و نفهمي متهم كرد و البته در پاره‌اي از موارد نيز با طرح يكسري مبهمات ديگر، او را دست به سر كرده و روانه ساخت.

اينك پس از اين مقدمه نه چندان كوتاه، اما ضروري، اگر بخواهيم وارد بحث پيرامون متن مكتوب جنابعالي شويم، نخستين نكته‌اي كه بايد به آن پرداخت، ضرورت شفاف‌سازي عنوان سخنراني جنابعالي يعني رابطه اسلام و دموكراسي است. از چون شمايي انتظار اين بود كه وقتي چنين موضوعي را براي بحث انتخاب مي‌كنيد، هرچند پيش از آن درباره دموكراسي سخن گفته باشيد، اما براي رفع هرگونه نقيصه‌اي از سخنراني و يا مكتوب خويش، دستكم تعريفي مختصر و موجز از دموكراسي ارائه مي‌داديد. تصور اينكه معنا و مفهوم دموكراسي كاملاً مشخص و روشن است، مسلماً يك تصور عاميانه است چراكه اندكي مطالعه و تحقيق پيرامون اين موضوع، جاي شكي باقي نمي‌گذارد كه ما با يك مفهوم بسيط و ساده مواجه نيستيم تا بتوانيم نظراتي بسيط و ساده پيرامون آن و بويژه رابطه‌اش با يك مفهوم پيچيده ديگر، به مستمعين و مخاطبان ارائه كنيم. بنابراين نكته اول اين است كه دموكراسي، واژه‌اي است كه بايد تعريف شود تا پس از آن بتوانيم به ارزيابي رابطه آنچه از دموكراسي در ذهن داريم با ديگر مسائل و موضوعات بپردازيم. اين نكته بويژه توسط جنابعالي كه مباحثي در قبض و بسط تئوريك شريعت و نيز قرائتهاي مختلف از دين داشته‌ايد بايد بيشتر از ديگران مورد عنايت قرار مي‌گرفت. اگر در شريعت مي‌توان قائل به قبض و بسط تئوريك بود پس به طريق اولي در دموكراسي نيز بايد اين قبض و بسط‌هاي تئوريك را در طول تاريخ دنبال كرد و سپس قرائت‌هاي مختلف از دموكراسي و مدل‌هاي گوناگون عيني آن را در نقاط مختلف در نظر داشت. اما اگر قائل به اين باشيد كه دموكراسي يك جوهره ثابت و لايتغير و مشترك دارد كه دچار قبض و بسط نمي‌شود و قرائت‌هاي گوناگوني را نيز برنمي‌تابد، پس بايد همين مسأله را درباره دين و شريعت نيز قائل شويد و به اصلاح نظريات پيشين خويش اقدام نماييد. بنابراين حال كه با توجه به ديدگاه‌هاي ابراز شده جنابعالي، با دو امر قبض و بسط يابنده تئوريك مواجهيم، ارائه چنين بحث‌‌هاي كلي و بسيطي پيرامون اسلام و دموكراسي، به هيچ رو نمي‌تواند كاشف از حقيقت باشد.

اما نكته‌اي مهمتر و قابل تأمل‌تر از اين نيز وحود دارد. حتي به فرض كه تعريفي هم از دموكراسي و اسلام (دين) به دست مي‌داديد، طبق آموزه‌هاي پيشين خود جنابعالي، اين تعريف هيچ حجيتي براي ديگران نداشت. براي توضيح اين مسأله لازم است جمله‌اي از جنابعالي را در مقاله «خدمات و حسنات دين» به عاريه بگيريم و آن را يادآوري كنيم: «هركسي دركي از خداوند دارد و به تعبير عارفانه‌تر، خداوند بر هركس به نحوي تجلي مي‌كند، همه اين تجليات محترمند و دين بر آنها صحه مي‌نهد.» اگر اصل توحيد به منزله سرشاخه تمامي دركها و شناختها از خداوند عالميان به گونه‌اي است كه هركس هر دركي از خداوند داشت، محترم و صحيح است، پس به طريق اولي بايد گفت هركس راجع به اوامر و نواهي الهي نيز دركي مي‌تواند داشته باشد و آنها هم صحيح و محترمند. بنابراين ما به تعداد مسلمانان مي‌توانيم «اسلام» داشته باشيم. حال كه چنين است، جنابعالي در بحث از رابطه اسلام و دموكراسي تنها از اين حق برخوردار هستيد كه راجع به ارتباط «اسلام شخص خود» با دموكراسي و طبعاً «دموكراسي شخص خود» سخن برانيد و هيچ كس به شما اين حق را نداده است كه راجع به ارتباط اسلام آنها با دموكراسي آنها سخني بر زبان جاري كنيد. بنابراين در يك نگاه كلي‌تر بايد گفت در چارچوب تحليلي جنابعالي از دين، سخن و مكتوب هر شخص درباره اسلام، فقط به درد خودش مي‌خورد و بس. به عبارت ديگر، اگر بنده ادعا كردم آن اسلام و تشيعي كه جنابعالي آن همه در وصف ارتباط و نسبت آنها با ديگر مقولات و ازجمله دموكراسي سخن رانديد، اسلام و تشيع بنده نيست، آن وقت جنابعالي چه پاسخي خواهيد داشت؟!

به اين ترتيب ملاحظه مي‌فرماييد آنچه پيش از اين گفته‌ايد و نوشته‌ايد، به گونه‌اي است كه اينك بنيان تمامي حرفها و استدلالات جنابعالي را بر آب قرار مي‌دهد. در واقع تا زماني كه شما نپذيريد يك چارچوب كلي و ثابت با اصول و قواعد مشخص به نام اسلام يا تشيع وجود دارد، اصلاً سخن گفتن جنابعالي از رابطه اسلام و دموكراسي، بي‌مبناست. كدام اسلام؟ كدام تشيع؟ اسلام جنابعالي؟ اسلام من؟ يا اسلام زيد و عمرو؟ اجازه بدهيد صريح‌تر بگويم. در گفتمان جنابعالي از دين، اصلاً چيزي به نام اسلام نمي‌توان يافت. هرچه هست يكسري اعتقادات و افكار و آداب و كردار و اخلاق شخصي آدمهاست كه البته همه آنها هم محترم و صحيح تلقي شده‌اند.

با توجه به اين نكته، يا جنابعالي بايد بحث رابطه اسلام و دموكراسي را رها كنيد چون براي امثال بنده مشخص نيست در چارچوب تحليلي و گفتماني شما، وقتي مي‌گوييد «اسلام» چه چيزي را از آن اراده مي‌كنيد، و يا اگر مشتاق به اين گونه مباحث هستيد، بايد بپذيريد كه اسلام داراي يك چارچوب كلي و ضوابط و قواعد مشخص است و اين طور نيست كه «هركس هر دركي از خداوند داشت» اسلام هم بر آن صحه گذارد. اگر شق دوم را پذيرفتيد، آن وقت لازم مي‌آيد تا پيش از بحث درباره اسلام و دموكراسي، فرصتي را براي مرور آثار گذشته خود به منظور تصحيح ديدگاه‌هاي ابراز شده در آنها تخصيص دهيد و پس از فراغت از اين كار، آنگاه به بحث مورد علاقه خويش بپردازيد.

اما از اين بحث كلي كه عبور كنيم، نخستين مسأله‌اي كه در مكتوب حضرتعالي جلب توجه مي‌كند، تأكيد شما بر فقه‌محور بودن تمدن اسلامي و نيز بيان اين مسأله است كه «نارسايي نظام فقهي البته در اين است كه تكليف انديش است نه حق انديش. و لذا داروي شفابخش حق را بايد به اندام مرده تكليف انديش تزريق كرد تا تندرستي و چالاكي دموكراتيك پيدا كند و جامه عدالت امروزين (كه بر مدار حقوق بشر مي‌گردد) بر قامتش راست آيد و توازني مطبوع و مطلوب ميان حق و تكليف برقرار كند.»

تفكيك بين حق و تكليف، در ديدگاه جنابعالي به گونه‌اي صورت گرفته است كه گويي هيچ ربطي ميان آنها وجود ندارد حال آن كه اين دو در ارتباطي تنگاتنگ با يكديگر قرار دارند. حقوق و اختيارات، براي آدمها ايجاد تكليف و مسئوليت مي‌كنند و بالعكس. بنابراين در فقه و نيز حقوق مدني كشور ما، هم از تكاليف سخن به ميان آمده و هم از حقوق آحاد انسانها. اساساً رابطه حق و تکليف، و به عبارت ديگر ناشي شدن هر يک از درون ديگري، بحث درازدامني است که در بين انديشمندان اسلامي سابقه طولاني دارد. از اين دست مباحث و نيز قوانين موضوعه را در مجموعه‌هاي حقوقي ديگر كشورها نيز مي‌توان مشاهده كرد. اما گويا تأكيد جنابعالي بر پسوندي است كه براي تكليف و حق قائل شده‌ايد: تكليف انديش و حق‌ انديش. اين كه در اينجا بنده و جنابعالي روي اين واژه‌ها بحث كنيم، شايد نتيجه چنداني در بر نداشته باشد، لذا بهتر آن است كه به وضع عيني جوامع و تمدنهايي كه وجود دارند پرداخته شود و ملاحظه كنيم كه آيا در كشورهاي به تعبير شما با «چالاكي دموكراتيك» هرآنچه هست، همه حق و حقوق است و متقابلاً در كشور ما، شانه‌هاي مردم زير بار تكليف خم شده است بي‌آن كه از حق و حقوقي برخوردار باشند. براي يافتن پاسخ اين مسئله، كافي است مجموعه قوانين، مقررات، ضوابط و قواعدي كه بر مردم كشورهاي غربي بار شده است را در كنار همين مسائل در كشور خودمان بگذاريم و ضمناً ملاحظه كنيم كه براي عدم اجراي اين قواعد و تكاليف در آن كشورها چه مجازاتهايي در نظر گرفته شده و وضعيت در كشور خودمان چگونه است. البته بنده هيچ مخالفتي با نظم و انضباط و سختگيري براي رعايت قوانين ندارم بلكه اين مسئله را از آن بابت مطرح مي‌كنم كه كمي از ذهنيت‌هاي خويش فاصله گرفته و در دنيايي عيني و واقعي، به سنجش مطالب مطروحه بپردازيم. واقعيت اين است كه در كشورهاي با چالاكي دموكراتيك، اين طور نيست كه نظام «حق‌انديش» حاكم بر آنها دريايي از حق و حقوق را فراهم آورده و آنها از صبح تا شام در حال غوطه خوردن در اين درياي مواج حقوق هستند بي آن كه كوچكترين تكليفي برعهده داشته باشند و در كشور ما، به واسطه حضور يك نظام «تكليف‌انديش» مردم بار سنگين تكاليف را بر دوش داشته و در حسرت و عطش جرعه‌اي حق و حقوق، در حال سوختن و خاكستر شدن باشند. البته اشاره جنابعالي به «مدار حقوق بشر» مي‌تواند گره‌گشاي منظور و مقصود اصلي شما از بيان اين مسئله باشد. در واقع منظور شما اين است كه اگر بخواهيم تبديل به جامعه‌اي «دموكراتيك» به معناي مصطلح و رايج آن شويم، بايد به آنچه تحت عنوان حقوق بشر در اين گونه جوامع به رسميت شناخته شده است، تن در دهيم و تا چنين نكنيم شايسته عنوان «حق‌انديش» نشده و همچنان «تكليف‌انديش» باقي خواهيم ماند هرچند كه تلاشهايي جدي در كشور براي تأمين حقوق آحاد مردم و جامعه نيز به عمل آيد.

واقعاً چه نيازي به آن است كه تا اين حد بحث را بپيچانيد و لقمه را دور سر مخاطبان خود بچرخانيد و در دهانشان بگذاريد؟ اصل موضوع بحث جنابعالي اين نيست كه ما تكليف‌انديش و ديگران حق‌انديش‌اند چرا كه لابد مي‌دانيد حق و تكليف دو روي يك سكه‌اند و انديشيدن راجع به آنها نيز جز اين نمي‌تواند باشد. مسئله جنابعالي، تفاوت ميان «حق» و «حق» است و تأكيدي كه بر «حقوق بشر» داريد- طبعاً به معناي مصطلح غربي آن- نشان مي‌دهد كه كدام نوع از «حق‌انديشي» را مي‌پسنديد. اين البته موضوعي قابل بحث و بررسي است كه مي‌توان بحث مستقلي را راجع به آن داشت.

موضوع ديگري كه بخش مهمي از مكتوب جنابعالي را تشكيل مي‌دهد، مسئله نبوت و امامت و ولايت و خاتميت است. مي‌فرماييد: «خاتميت چنانكه من درمي‌يابم، مقتضايش اين است كه پس از پيامبر سخن هيچ كس در رتبه سخن وي نمي‌نشيند و حجيت گفتار او را ندارد.» در همين ابتداي اين بحث بايد تكليف يك مسئله را روشن كرد. منظور جنابعالي از «سخن پيامبر» و «حجيت گفتار او» چيست؟ توضيحاً عرض مي‌كنم آنچه بر زبان مبارك رسول‌ اكرم اسلام(ص) در طول حيات ايشان جاري گشته، بر دو قسم است. يك قسم آن «وحي الهي» است كه طبعاً «سخن پيامبر» نيست و يك قسم ديگر سخناني است كه مي‌توان آنها را «گفتار پيامبر» به شمار آورد و البته بين اين دو تفاوت است. آنچه وحي الهي است اينك به صورت قرآن در دسترس ماست و شك و ترديد نداريم كه يك جمله و بلكه يك كلمه و حتي يك حرف متعلق به شخص پيامبر در آن نيست: «تنزيل من رب‌العالمين - ولو تقول علينا بعض‌الأقاويل – لأخذنا منه باليمين – ثم لقطعنا منه‌الوتين»(الحاقه، 46-43)

غرض اين كه جنابعالي روشن بفرماييد منظورتان از «سخن پيامبر» چيست؟ اگر منظور قرآن است كه بايد عرض كنم نه تنها سخن ائمه اطهار شيعه(ع) در شأن و جايگاه همطراز آن نيست بلكه سخن شخص پيامبر نيز در آن مرتبت قرار ندارد. در حقيقت در اين فرض، آنچه شما از آن تعبير به «سخن پيامبر» كرده‌ايد، «سخن خداست» كه سخن هيچ بنده‌اي از بندگان خداوند نمي‌تواند در مرتبتي همطراز با آن قرار گيرد. بنابراين بايد از جنابعالي پرسيد چه كسي چنين ادعايي كرده است كه سخن ائمه شيعه و بلكه سخن شخص پيامبر، در رتبه «وحي الهي و آيات قرآني» قرار دارد كه اينك شما براي دفاع از خاتميت و نبوت، در صدد يافتن راهي برآمده‌ايد كه سخنان ائمه «در رتبه سخن پيامبر ننشيند و حجيت گفتار او را پيدا نكند؟»

در ادامه همين بحث، جنابعالي سخن را به اصل مقام و مرتبت «پيامبري» مي‌كشانيد و از اين كه آيا امامان در رتبه پيامبر قرار دارند يا ندارند صحبت كرده‌ايد. سؤال بنده در اين بخش نيز اين است كه شاخصه و مميزه مقام پيامبري چيست؟ آيا به فرض اگر حضرت محمد (ص) كه در همان زمان از ايشان به عنوان محمد امين ياد مي‌شد، با همان ويژگيهاي فردي برجسته تا آخر عمر در ميان جامعه خويش به سر مي‌برد و سخنان حكمت‌آميز و پندآميز بسياري نيز بر زبانشان جاري مي‌شد و خلاصه آن كه جميع كمالات روحاني و علمي و اخلاقي در شخص ايشان جمع مي‌شد اما تنها و تنها وحي‌الهي بر ايشان نازل نمي‌شد، آيا ما ايشان را به پيامبري مي‌پذيرفتيم؟ بنابراين آنچه يك شخص را به رتبه پيامبري مي‌رساند صرفاً و صرفاً برگزيده شدن از جانب خداوند به اين مقام و نزول وحي الهي (به معناي وحي خاص نبوت) است و لاغير. حال مجدداً از جنابعالي سؤال مي‌كنم، شيعه با وجود تمام فضائل و كمالاتي كه براي امامان خود قائل است، در كجا مدعي مقام و مرتبت «پيامبري» به معناي دقيق خود براي آن بزرگواران شده كه اينك شما دغدغه خدشه‌دار شدن مسئله خاتميت را داشته باشيد و به فكر چاره‌اي براي رفع اين خدشه برآييد؟ آيا تا به حال از يك نفر شيعه و حتي از عوام‌ترين آنها شنيده شده است كه خواستار گنجانيده شدن جمله‌اي از كلام ائمه‌اطهار در قرآن شود؟ هرگز! بنابراين، اين چه تهمت پراكني عليه شيعه است كه گويي آنها ائمه خود را داراي شأن خاص «پيامبري» مي‌دانند و كلامشان را در رتبه كلام پيامبر (به معناي آيات قرآني) قلمداد مي‌كنند! توجه كنيد: «آيا امامان، براي پاسخ به هر سؤالي، به كلمات پيامبر رجوع مي‌كردند و آنها را مي‌خواندند (در كجا؟) و مي‌انديشيدند و آنگاه جواب مي‌گفتند يا جوابها (چنانكه شيعيان مي‌گويند) نزدشان حاضر بود و نيازي به اجتهاد و اعمال رؤيت و پژوهش و تحليل نداشتند، و لذا سخني كه مي‌گفتند بي‌چون و چرا و بي‌احتمال خطا و بر اثر الهام الهي، عين كلام پيامبر بود و جاي اعتراض نداشت؟ اگر اين دومي باشد، فرق پيامبر و امام چيست؟ و آيا در اين صورت، جز مفهومي ناقص و رقيق از خاتميت چيزي بر جاي خواهد ماند؟»

مگر نه اين است كه خود جنابعالي مي‌فرماييد: «نه در مورد ملاي روم و نه هيچ كس ديگر (پس از پيامبر (ص)) قائل به نبوت و شؤون و لوازم آن نيستم. از اين كه بگذريم، هر درجه‌اي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممكن و ميسور مي‌دانم» و نيز در پاراگراف بعدي مي‌افزاييد: «دقيق‌تر آن است كه آنان را نه به مرتبه خدايي بايد رساند نه به مرتبه پيامبري. هر منزلت ديگري براي آنان و ديگر سالكان متصور است.» بسيار خوب! پس ديگر چه حرفي باقي مي‌ماند؟ اگر شؤون و لوازم پياميري، برگزيده شدن از جانب خداوند به اين مقام و نزول وحي الهي بر اوست، كه شيعه هيچ وقت چنين ادعايي را براي ائمه خود نداشته است و اگر به گفته جنابعالي «هر منزلت ديگري براي آنان و ديگر سالكان متصور است» چه اشكالي پيش مي‌آيد اگر شيعه براي ائمه خود اين منزلت را قائل باشد كه سخنان آنان را شرح و تفسير وحي الهي و سرمشق و چراغ راهنماي خويش بداند و خطا و اشتباهي را در آنها متصور نباشد. برطبق همان چيزي كه خود شما مي‌گوييد چه اشكالي پيش مي‌آيد اگر شيعه، ائمه خود را مستحق جانشيني پيامبر (ص) بداند و حكومت و حاكميت را حق آنها بداند؟ كجاي اين عقايد به معناي همطرازي ائمه شيعه با شأن «پيامبري» حضرت محمدبن عبدالله (ص) است؟

ريشه اشكالي كه شما مطرح مي‌كنيد را نه در عقايد شيعه بلكه در خلط مبحثي كه خود جنابعالي فرموده‌ايد، بايد جستجو كرد. مشكل از آنجا شروع مي‌شود كه شما صرفاً از «سخن و كلام پيامبر» ياد مي‌كنيد و البته اين نه از سر غفلت و مسامحه بلكه كاملاً مبتني بر ديدگاه و تفكر جنابعالي است. در حقيقت منظور شما از «كلام پيامبر» همان‌گونه كه ذكر شد، تمامي جملات و عباراتي است كه در دوران زندگي ايشان و بويژه پس از رسالت بر زبانشان جاري شده است. در حالي كه بايد بين «وحي الهي» و «كلام شخص پيامبر» تفكيك قائل شد. كما اين كه در صدر اسلام نيز مسلمانان بارها درباره سخنان و دستورات ايشان، سؤال مي‌كردند كه آيا اين وحي الهي است يا كلام شخص شما. بنابراين وقتي جنابعالي بين وحي و آيات قرآني با سخن شخص پيامبر تفاوتي نمي‌گذاريد و همه را از يك سنخ به شمار مي‌آوريد، آن‌گاه مي‌توانيد اين اشكال را بر شيعيان وارد آوريد كه چطور شما كلام ائمه خود را همطراز كلام پيامبر مي‌دانيد، و در اين مغالطه، چنين وانمود مي‌سازيد كه شيعيان معتقدند كلام ائمه آنها همطراز آيات قرآن است! و بلافاصله اين‌گونه نتيجه مي‌گيريد كه خاتميت پيامبر در عقايد شيعه خدشه‌دار گرديده و كمرنگ شده است!

جنابعالي آقاي بهمن‌پور را به مطالعه مجدد مقاله «بسط تجربه نبوي» دعوت كرده‌ايد. بسيار مايلم كه اين مقاله را به اتفاق جنابعالي مرور كنيم تا مشخص شود چرا در مكتوب حاضر مرتباً بر «كلام و سخن پيامبر» تأكيد مي‌ورزيد و از «وحي الهي» كه بر زبان پيامبر جاري شده باشد سخني به ميان نياورده‌ايد.

مبحث بعدي جنابعالي پيرامون حضرت مهدي (عج) و مسئله مهدويت است. در ابتداي اين مبحث خطاب به آقاي بهمن‌پور گفته‌ايد: «آورده‌ايد كه وجود امام مهدي «يك واقعيت است». از كجاي گفتار من برمي‌آيد كه «غير واقعيت» است؟» راست مي‌گوييد. از هيچ جاي مطلب شما برنمي‌آيد كه «غير واقعيت» است اما بفرماييد از كجاي آن متن نارساي دانشجويان و نيز متن مكتوب رساي حضرتعالي بصراحت برمي‌آيد كه «واقعيت است»؟ اين همان شيوه‌اي است كه عرض كردم با بهره‌گيري از آن مي‌توان يك حرف را هم زد و هم نزد! نوشته‌ايد: «قلم من در اين‌جا و در همه جا عمداً از داوري در باب عقايد خاص شيعيان و غير شيعيان، تن مي‌زند و تنها به ربط منطقي و نتايج تاريخي آنها ديده مي‌دوزد.» اين سخن، كاملاً بي‌مبناست و در جاي جاي همين مكتوب و نيز انبوه مكتوبات ديگر شما مي‌توان داوريهاي متعدد درباره عقايد خاص و غيرخاص شيعيان و غيرشيعيان را مشاهده كرد. بنابراين بيان اين جمله در اينجا صرفاً به منظور شانه خالي كردن از زير بار بيان صريح و شفاف عقيده خود راجع به حضرت مهدي است. در واقع جنابعالي با بيان اين مسئله و نيز با تأكيد بر اين كه نگاه درجه دومي و پلوراليستي به مسائل داريد در صدد فراهم آوردن زمينه‌اي بوده‌ايد كه اگر از شما پرسيده شود پيش از اظهارنظر در مورد «قصه مهدويت سياسي» كه به زعم شما تبعات منفي زيادي را به دنبال داشته است، لطفاً نظر شخص خود را راجع به حضرت مهدي و مهدويت بيان فرماييد، راهي براي امتناع از پاسخگويي به اين سؤال داشته باشيد. آيا واقعاً راه و روش علمي و منطقي اين نيست كه جنابعالي قبل يا بعد از نقد خود پيرامون «مهدويت سياسي» بالاخره بفرماييد از نظر شما ديدگاه صحيح و قابل قبول راجع به مهدويت چيست؟ و آيا بهتر نبود اين نكته را آشكار مي‌كرديد كه اگر نخواهيم از نظريه مهدويت بهره سياسي ببريم و اگر در پي آشتي دادن مهدويت و دموكراسي و پي‌ريزي ساماني دموكراتيك در سايه مهدويت باشيم و اگر نخواهيم به شيوه دكتر علي شريعتي از «انتظار فرج» سلاحي ايدئولوژيك براي «اعتراض» بسازيم و خلاصه اگر نخواهيم به تمامي آنچه شما به آن تاخته‌ايد مبتلا شويم، بالاخره بايد چه نوع نگاهي به مهدويت داشته باشيم؟ بنده به سهم خود اميدوارم جنابعالي در مقال بعدي خود، اولاً به گونه‌اي سخن بگوييد كه براي ما روشن شود وجود حضرت مهدي براي شما واقعيت دارد يا ندارد و ثانيا اگر واقعيت داشت، تشريح بفرماييد كه از نظر شما وظايف مسلمانان در عصر غيبت چيست و نيز نحوه استقرار و ويژگيهاي حكومت حضرت مهدي چه خواهد بود.

اشاره جنابعالي به انجمن مهدويه حجتيه نيز توضيحي را ضروري مي‌سازد. قاعدتاً نبايد با اين نظر مخالف باشيد كه رژيم پهلوي يك رژيم وابسته به بيگانه بود كه براساس سياست و خواست آنها، در مسير هدم اسلام و فرهنگ ديني از كشور و نيز بسط و رواج انواع فسادهاي اخلاقي و رفتاري در جامعه گام برمي‌داشت. از سوي ديگر مي‌فرماييد: «شايد صحيح‌تر آن باشد كه مهدويت گرايان حجتيه را در امر سياست، مردمي بي‌عمل و كناره‌گير بشماريم كه با همه حكومت‌ها مي‌سازند و به معاش خود مي‌پردازند تا پايان زمان در رسد و مهدي موعود نقاب از چهره براندازد.» بنده اين نكته را نيز به سخن جنابعالي مي‌افزايم كه اين انجمن عدم مداخله در امور سياسي را به عنوان يك اصل سازماني خود پذيرفته بود و از اعضا و هواداران خود اكيداً مي‌خواست تا به هيچ رو در مسائل سياسي مداخله ننمايند.

اينك از مجموع آنچه گفته‌ شد، آيا صرفاً همين برمي‌آيد كه «در شكم اين بي‌عملي سياسي هم طفل دموكراسي پرورده نخواهد شد»؟ اين حداكثر لطفي است كه مي‌توان به همراهان پيشين خود داشت اما مسلماً تمام حقيقت نيست. در حالي كه يك رژيم فاسد و مفسد به تمام معنا بر سر كار است، آيا نتيجه عيني و عملي دست روي دست گذاردن و به اميد ظهور، يك نوع بي‌عملي سياسي افراطي را ترويج كردن جز زمينه سازي براي رشد و توسعه تباهي و فساد و ستمكاري است. و آيا اين اساساً نوعي تشويق براي يك رژيم فاسد و ظالم نيست كه به طور مستمر بر فشار ظلم و فساد خود بيافزايد؟ طبيعي است در چارچوب فكري انجمن حجتيه، تنها كار پسنديده در چنين شرايطي از شيعيان و مسلمانان آن بود كه دست به دعا بردارند و ظهور حضرت را در عصر و زمانه‌اي كه جهان پر از ظلم و فساد شده است، از درگاه خداوندي طلب كنند.

البته اينجا بايد متذكر شوم كه انتقاد به انجمن، انتقاد به يك تشكيلات بوده و است كه با ترويج سكوت در قبال يك رژيم ظالم و نيز با منحرف ساختن توش و توان نيروهاي مسلمان به سمت كارهاي حاشيه‌اي، موجبات وارد آمدن خلل در جريان مبارزه با رژيم وابسته و ظالم پهلوي را فراهم آورده بود. در مقابل اين ديدگاه سكوت و سكون آور كه اگر فرض بگيريم مردم ايران از آن پيروي مي‌كردند، نه تنها به دموكراسي نمي‌رسيدند بلكه اينك در سياهي ظلم و ديكتاتوري و فساد و وابستگي غوطه‌ور بودند، شاهد تفسير ديگري از مهدوديت و انتظار فرج بوديم كه يكپارچه حركت عليه ظلم و تباهي بود و مبارزه با ديكتاتوري و فساد را عين زمينه‌سازي براي «ظهور» مي‌دانست. از اين زاويه، پناه بردن به سايه‌سار راحت و آسوده بي‌عملي سياسي و قرار گرفتن در مقام يك نظاره‌گر ساكت و آرام بر توسعه فساد در ايران و جهان، نه تنها در چارچوب تفكر اصيل مهدويت قرار نمي‌گرفت بلكه عين همكاري و مساعدت با ديكتاتور به شمار مي‌آمد.

بنده در اينجا قصد ندارم در مقام پاسخگويي به عبارت پردازيهاي جنابعالي در اين مقوله از جمله: «سقف سياست را بر ستون شريعت بزند»، «دست قدرت از آستين مهدويت درآورد»، «شيوه ماهرانه اسلحه سازي ايدئولوژيك»، برآيم و نيز بحث تاريخي پيرامون «مهدويت سياسي» را چندان مناسب حال اين مقال نمي‌دانم اما از آنجا كه هدف جنابعالي از اين صغري و كبري چيني آن است كه نهايتاً بفرماييد «سياست ورزي مهدي گرايانه» با «نظم انسان نواز مردم سالار نسبتي و قرابتي ندارد»، يكراست به سراغ اصل مطلب مي‌روم. هرچند كه در متن مكتوب جنابعالي بصراحت بر ديكتاتوري و فساد رژيم شاهنشاهي پهلوي نمي‌توان مطلبي يافت اما بعيد مي‌دانم كه با ديكتاتور خواندن آن رژيم مخالفتي داشته باشيد. از طرفي بصراحت اين را خاطرنشان ساخته‌ايد كه ديدگاه امام خميني و نيز دكتر شريعتي پيرامون مهدويت و شكل دادن به يك مبارزه پيگير با آن رژيم ديكتاتور، موجب برافتادنش شد. بنابراين حداقل آن است كه چنين ديدگاهي موفق به برداشتن يك سد عظيم و سترگ از پيش پاي ملت ايران براي دستيابي به مردم سالاري و برخورداري از حقوق سياسي خود شده است. آيا اين، كار كم‌اهميتي بود و آيا در روند توسعه سياسي كشور، مي‌توان از آن چشم پوشي كرد؟ بنابراين تا همين جا، نظريه مهدويت اصيل توانسته است خدمتي بس بزرگ به مردم ايران بنمايد. و اما پس از استقرار نظام جمهوري اسلامي و تحت رهبري ولي فقيه نيز اتفاقات بزرگي را در مسير توسعه سياسي كشور شاهد بوديم و اين دقيقاً به ديدگاه امام خميني باز مي‌گشت. بنده از شما سؤال مي‌كنم با توجه به شور و هيجاني كه در ابتداي انقلاب وجود داشت، واقعاً چنانچه انتخابات و رفراندومي براي تعيين نوع نظام حاكم بر كشور صورت نمي‌گرفت، آيا مردم اعتراضي به اين امر مي‌كردند؟ قطعاً خير. اما امام خميني با توجه به نقش و احترامي كه براي مردم قائل بود، تثبيت نظام جمهوري اسلامي را مبتني بر رأي مردم قرار داد. تلاش براي تدوين قانون اساسي، برگزاري انتخابات رياست‌جمهوري و نيز انتخابات مجلس شوراي اسلامي و سعي و كوشش براي قرار گرفتن امور كشور بر نظم و قانون مبتني بر رأي و اراده مردم، از ديگر مسائلي است كه هيچكس نمي‌تواند منكر آنها شود. آيا اين گونه امور، و همين طور تا حال حاضر كه شاهد حضور مكرر مردم در پاي صندوقهاي رأي به مناسبتهاي مختلف بوده‌ايم، به تعبير جنابعالي گامهايي در مسير استقرار دموكراسي در كشور به حساب مي‌آيد يا خير؟ آيا جنابعالي منكر اين هستيد كه بالاخره نسبتي ميان اين گونه روند‌ها و عملكردها با آنچه دموكراسي مي‌خوانيد، وجود دارد؟ البته نه من و نه هيچكس ديگر منكر كم و زيادهايي در اين سير بيست و پنجساله نيستيم. بنده به هيچ وجه قصد ندارم تا توجيه‌گر هر آنچه در طول ربع قرن گذشته و به دنبال يك انقلاب بزرگ- كه به هر حال مسائل خاص خود را دارد- روي داده است، باشم. اما حرف من اين است كه انصاف هم بد چيزي نيست. بياييد كمي انصاف داشته باشيم. بنده البته با تعابيري كه جنابعالي در موارد مختلف به كار مي‌گيريد موافق نيستم اما اگر اوضاع و احوال كشورمان را در ربع قرن قبل از سال 57 با آنچه در ربع قرن بعد از سال 57 اتفاق افتاده است مقايسه كنيم- و كمي هم انصاف داشته باشيم- آن وقت به اين نتيجه مي‌رسيم كه «سياست ورزي مهدي گرايانه» هيچ نسبت و قرابتي با «نظم انسان نواز مردم سالار» نداشته و ندارد؟ آيا براستي راهي كه از «شاه خدايگان» تا «رهبر خدمتگزار» پيموده شده، راهي كوتاه و كم ارزش بوده و هيچ ربطي و دخلي به مردم سالاري و دموكراسي نداشته است؟ به اعتقاد بنده گذار از وضعيتي كه «شاهنشاه آريامهر» با ادعاي خدايگاني بر مردم حكم مي‌راند به وضعيتي كه رهبري نظام وظيفه و افتخار خود را خدمتگزار مردم بودن مي‌داند، كاري بسيار خطير و مبارك بوده است و آينده‌اي بسيار پربارتر را نيز در پي خواهد داشت و نبايد فراموش كنيم كه اين تحول عظيم، دستاورد نظريه ولايت فقيه امام خميني مي‌باشد.

اما شايد يكي از جالب‌ترين و بلكه خوشمزه‌ترين فرازهاي مكتوب جنابعالي، استدلالي است كه بلافاصله پس بيان بي‌نسبتي و بي‌قرابتي بين «سياست ورزي مهدي گرايانه» و «نظم انسان نواز مردم سالار» به منظور اثبات اين ديدگاه خود مي‌آوريد: «آن «امام شهر كه سجاده مي‌كشيد بدوش» و كارنامه مجلسيان را مقبول و مصوب امام زمان در شب قدر مي‌دانست و روحاني ديگري كه با توسل به رؤيايي، پيروزي دولت احمدي‌نژاد را محصول دعاي امام غائب مي‌شمرد... جز كاسبكاري سياسي و ارزان فروشي متاع مهدويت به سياست حاكم و ترويج «تشيع صفوي» كاري نمي‌كردند.» و يا : «هم‌اكنون در جمكران، دو چاه نهاده‌اند يكي براي زنان و ديگري براي مردان تا عريضه حاجات خود به امام غائب را جداگانه در آنها بيندازند و براي هر عريضه دويست تومان بپردازند. و اينها همه در زير گوش و چشم نواب امام زمان و «ملولان از علم بي‌عمل» صورت مي‌پذيرد كه در قم نشسته‌اند و چشم بر اين «شرك تقوا نام» بسته‌اند. اينها را ببينيد و بگوييد كه حال جاي خنديدن است يا گرييدن.»

به فرض كه هر آنچه گفته‌ايد درست باشد، بفرماييد كجاي اينها به تريج قباي دموكراسي و نظم انسان‌نواز مردم سالار برمي‌خورد؟ به فرض كه شخصي تعبيري از كارنامه مجلسيان داشته باشد و ديگري خوابي ببيند و عده‌اي هم در چاهي عريضه‌هايي بياندازند، آن وقت دموكراسي در كشور مختل مي‌شود؟ به فرض كه عده‌اي هم دنبال «كاسبكاري سياسي و ارزان فروشي متاع مهدويت به سياست حاكم و ترويج تشيع صفوي» باشند، آن وقت مي‌توانيم از اين صغري و كبري، چنين استنتاج كنيم كه پس هيچ نشاني از مردم سالاري و چالاكي دموكراتيك در كشور ما پس از انقلاب وجود نداشته و ندارد؟! بنده از جنابعالي و نيز از علماي علم سياست سؤال مي‌كنم آيا اين است راه و رسم كنكاش محققانه و علمي و منطقي براي سنجش روال دموكراتيك در يك كشور؟ اي كاش جنابعالي مثلاً مي‌فرموديد در انتخابات رياست‌جمهوري و پيروزي احمدي‌نژاد، دخالتهاي غيرقانوني وجود داشته است. اي كاش مي‌فرموديد اصلاً برگزاري انتخابات در ايران يك امر كاملاً صوري و بي‌محتواست. اي كاش مي‌فرموديد انتخابات مجلس در ايران فرمايشي است. اي كاش مي‌فرموديد مردم هيچ نقشي در تعيين قواي حاكم ندارند و دهها مورد ديگر از اين قبيل كه سالهاست مي‌گويند و مي‌شنويم. در آن صورت به هر حال جايي براي بحث و استدلال و محاجه باقي مي‌ماند اما براستي در برابر چنين سخناني، ديگر چه جاي بحث باقي مي‌ماند و واقعاً آدمي درمي‌ماند بخندد يا بگريد!

مي‌دانيد مشكل اين بحث جنابعالي از كجا ناشي مي‌شود؟ از آنجا كه در مقايسه ميان نظام جمهوري اسلامي يا به تعبير شما «مهدويت سياسي» و «سياست‌ورزي مهدي‌گرايانه» و امثالهم با «دموكراسي» يا «نظم انسان‌نواز مردم سالار»، سياست يك بام و دو هوا را در پيش گرفته‌ايد. آنجا كه از دموكراسي و شقوق و تعابير مختلف آن سخن مي‌گوييد، بسان يك دموكرات غالي! صرفاً يك تصوير ذهني و خيالي بسيار شكوهمند و عاري از هر نقص و عيبي را مد نظر داريد و هيچ مابه‌ازاي عيني براي آن ارائه نمي‌دهيد اما هنگامي كه از «مهدويت سياسي» و تعابير مشابه آن صحبت مي‌كنيد، براي اثبات نظر خود تا خواب و رؤياي يك فرد يا چاهي كه در جمكران است را نيز به ياري مي‌گيريد. اگر واقعاً قرار است يك بحث تئوريك و نظري داشته باشيد، ديگر اشاره به عريضه‌هاي دويست توماني چيست و اگر مايليد بحث را به عينيات و رفتارها و كردارهاي موجود در جامعه بكشانيد، پس لطفاً يك نمونه مشخص از جامعه مورد نظر خود با «دادگري دموكراتيك» را نيز بيان فرماييد كه امكان بهتري براي مقايسه و درك مطلب فراهم آيد. اما بنده مي‌خواهم بگويم اگر جنابعالي بفرماييد چون در جمكران چاهي است كه عده‌اي در آن عريضه مي‌اندازند و دويست تومان مي‌دهند و كسي هم به اين مسئله اعتراضي نمي‌كند، پس «سياست‌ورزي مهدي‌گرايانه» نمي‌تواند هيچ نسبتي با دموكراسي داشته باشد و بنده نيز در مقابل عرض كنم در آمريكا هم اعتقاد به فال قهوه كولاك مي‌كند و حتي رئيس‌جمهور ايالات متحده نيز فالگير مخصوص خود را دارد، پس دموكراسي يعني كشك! اينها كه حرفهاي عوامانه است و توسل به اين نوع اراجيف چيزي جز عوامي و عوامفريبي نمي‌تواند باشد. بحث عالمانه و محققانه، بويژه در محضر دانشجويان و فرهيختگان، به يقين شرايط و ضوابط ديگري دارد كه اميدوارم همواره مطمح نظر حضرتعالي قرار داشته باشد.

سخن جنابعالي درباره اسرائيل و دلايل دموكراتيك بودن آن «در چشم آمريكانشينان» نيز كم از خوشمزگي صحبت بالاي شما ندارد: «و اگر اسرائيل در چشم آمريكانشينان، حكومتي دموكراتيك مي‌نمايد (به قول شما) درست به سبب آن است كه ديگر آن موعودگرايي را جدي نمي‌گيرد و براي آن تهيه و تدارك نمي‌بيند و از حفظ و حمايت يك حكومت سكولار قدمي كوتاه نمي‌آيد. در ايران هم كم و بيش چنين است.» بسيار خوب، اگر چنين است، پس چرا در چشم آمريكانشينان ما حكومتي دموكراتيك نيستيم؟ اگر بفرماييد چون موعودگرايي و سياست‌ورزي مهدي‌گرايانه در ايران رايج است، پس از كجا چنين وجه تشابهي را بين ايران و اسرائيل قائل شديد؟

از طرف ديگر، گفت: «اصلاً آن كه در چاه افتاد، يوسف بود نه حسن و حسين». قصه روابط آمريكا و اسرائيل و دموكراتيك نمودن صهيونيستها در چشم كاخ سفيدنشينان، از بيخ و بن با آنچه جنابعالي فرموده‌ايد متفاوت است. مسئله اين نيست كه امروز در اسرائيل بحث موعودگرايي، گرم است يا سرد و يا صهيونيستها حكومتي ديني و موعودگرا تشكيل داده‌اند يا راه سكولاريسم را مي‌پيمايند. در واقع اين مسئله بيش از آن كه ايدئولوژيك باشد، استراتژيك است و به سياستهاي كلان آمريكا در جهان امروز و طرح‌ها و برنامه‌هايش براي جهان فردا ربط دارد. فكر مي‌كنم سخن گفتن بيشتر در اين باره، توضيح واضحات باشد هرچند همين مقدار نيز چيزي جز اين نبود.

اجازه دهيد اختتاميه اين مقال را به بحث پيرامون «خاتميت» اختصاص دهيم. البته پيش از اين نيز به مناسبتي به اين موضوع پرداخته شد اما با توجه به مسائلي كه جنابعالي در پايان متن مكتوب خويش آورده‌ايد، همچنان جاي بحث باز است. آنچه در اين بخش آورده‌ايد عمدتاً از «كتاب پرمايه بازسازي فكر ديني در اسلام» مرحوم اقبال لاهوري است. همان طور كه در ابتدا معروض شد، اشارات شما به متن اين كتاب و توضيحاتي كه پيرامون آن داده‌ايد، به هر حال اين راه را براي جنابعالي بازمي‌گذارد كه در صورت لزوم و احساس ضرورت، مسئوليت تمامي مطالب مزبور را متوجه جناب اقبال لاهوري دانسته و لذا پاسخها را نيز به ايشان حوالت دهيد. به اين دليل است كه آدمي مي‌ماند روي سخن را در اين مبحث متوجه جنابعالي سازد يا جناب اقبال. اما از آنجا كه دست ما از دامن اقبال كوتاه است و در ضمن حضرتعالي نيز خاطرنشان ساخته‌ايد «سخنان اقبال را به گوش هوش بايد شنيد»، اميدوارم چنانچه مجموعه آنچه در اين باب آورده‌ايد را عقيده و سخن جنابعالي به حساب آورم، دچار اشتباه نشده باشم.

آورده‌ايد: «نبودن و نيامدن پيامبران، به معني آزادي خرد است كه ديگر سقفي براي تفكر ندارد و به خود وانهاده است و دين منبعي از منابع الهام اوست و لاغير» و سپس توضيح داده‌ايد: «افلاكيان كار زمين را به خاكيان وانهاده‌اند.» اگر اين سخنان را در كنار اين گزاره بگذاريم كه «از اين پس به انتظار ولي آسماني ديگري نشستن كه منبع تازه‌يي براي دانش باشد و اتوريته نويني را بنا نهد خطاست» آن‌گاه مي‌توانيم چنين نتيجه بگيريم كه جنابعالي دين را نه تنها سرچشمه سعادت و آزادي بشر از قيد و بندهاي جهالت نمي‌دانيد بلكه آن را «اتوريته‌اي» برمي‌شماريد كه سايه آن بر سر انسانها سنگيني مي‌كرد و لذا پس از ختم نبوت، آدمهاي آزاد شده از قيد و بند دين، بايد بشدت مراقب باشند تا مبادا ديگر گرفتار چنين اتوريته‌اي شوند. و صدالبته كه اينها برداشتهايي مغلوط و معوج از دين و نبوت و خاتميت است، چرا كه خاتميت به معناي ختم نبوت است و نه خاموش شدن چراغ دين. لابد مي‌فرماييد گفته‌ام از اين پس: «دين منبعي از منابع الهام اوست و لاغير» اين هم گرهي از مشكلي كه در نوع تفكر جنابعالي وجود دارد، باز نمي‌كند و در بطن خود چيزي جز همان اعلام ختم دين نيست. مسئله اين است كه جنابعالي «دين» و «عقل» را در تضاد و تناقض با يكديگر قرار داده‌ايد، روشن شدن چراغ نبوت را به معناي فروكش كردن شعله عقل گرفته‌ايد و لذا ختم نبوت براي شما اين‌گونه معنا پيدا مي‌كند: «اعلام ختميت، آغاز رهاسازي عقل انساني بود تا آدمي با انديشه خودگام بردارد و چراغ عقل خود را برافروزد.»

ختم نبوت محمدي (ص) دقيقاً به معناي جاودانگي دين اسلام است. البته بحث پيرامون رابطه عقل و دين و نيز نقش و كاركرد دين در پي‌ريزي و سامان‌دهي به تمدن بشري- چه در عصر نبوت و چه در دوران خاتميت- بسيار مفصل و دقيق است كه در اين مختصر نمي‌گنجد اما بي‌ترديد تعبير و تفسيري كه جنابعالي از دين و سپس به خود وانهاده شدن عقل بشري در دوران پس از اعلام خاتميت ارائه مي‌دهيد، چيزي جز خاموش كردن چراغ دين نيست. اين نكته را نيز بايد خاطرنشان سازم كه براي بنده، شنيدن و خواندن چنين سخني از جنابعالي به هيچ رو جاي تعجب ندارد چرا كه در «بسط تجربه نبوي» اگر نگوييم شما اساساً قائل به روشن شدن چراغ دين- به معناي نزول وحي الهي بر حضرت محمد(ص)- نيستيد، دستكم آن را به گونه‌اي در قالب عبارت پردازيهاي ادبي و با بهره‌گيري از «قضاياي شرطيه خلاف واقع» بيان مي‌فرماييد كه «نزول وحي» به «تصاعد وحي» تبديل مي‌شود و از دين چيزي جز «تصورات و خيالات شخصي» باقي نمي‌ماند كه طبيعي است نه تنها حضرت محمد (ص) مي‌توانسته چنين تصورات و خيالاتي را داشته باشد بلكه هر شخص ديگري نيز قادر به اين كار است و بدين ترتيب «تجربه نبوي» كه به اعتقاد ما مسلمانان، يك تجربه خاص‌الخاص و منحصر به فرد است، تبديل به يك تجربه سادة شخصي مي‌شود كه قابل بسط به تمامي آحاد انسانهاست. طبعاً وقتي چنان نگاهي به «تجربه نبوي» وجود داشته باشد، جاي تعجب نيست كه از دين نيز چنين تعريفي در دوران حاضر به دست داده شود كه «دين منبعي از منابع الهام اوست و لاغير.» و باز شكي نيست اگر در مورد «دين» نيز اندكي در گفتمان ديني شما كنكاش شود، همان‌گونه كه پيش از اين نيز متذكر شدم، از دين معنايي جز يكسري تفكرات و تصورات و برداشتهاي شخصي كه بر آنها نام دين مي‌گذاريد، حاصل نخواهد شد. و بديهي است براي چنين چيزي، همان بس كه شأنيت «منبعي از منابع الهام» بشري و لاغير، قائل باشيم.

در اين چارچوب فكري، گفتن اين كه «به گمان من، تنها معيار مشروعيت، عدالت است نه شيعيت و اسلاميت» نيز كاملاً طبيعي است. اما از شما تقاضا دارم بفرماييد معناي «عدالت» را از كجا مي‌آوريد. از بطن و ضمير انسانها؟ حال اگر رئيس جمهور آمريكا نيز همين ادعا را كرد و سرزمينهاي ديگران را بر مبناي معنايي كه خود و ياران دانشگاهي و تحصيلكرده و فيلسوفش از عدالت به دست آورده بودند، به آتش و خون كشيد، آن وقت جنابعالي چه پاسخي براي آنها داريد؟ از كجا معلوم كه تعريف شما از عدالت، بر تعريف آنها از عدالت ارجح است؟ اگر لفاظي‌ها و عبارت‌پردازيهاي آكادميك و فيلسوف مآبانه ملاك باشد، آنها در مقابل هر يك جلد كتاب جنابعالي، دهها جلد كتاب ارائه مي‌دهند تا ثابت كنند عدالت يعني انداختن بمب اتم بر سر مردم شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي، عدالت يعني دخالت در ويتنام و قتل عام مردم، عدالت يعني حمايت همه‌جانبه از صهيونيستها براي سركوب و كشتار و آواره ساختن ميليونها فلسطيني و عدالت يعني هر آنچه كه ايالات متحده آمريكا را به نيروي مسلط و قاهر بر جهان امروز درآورد.

بنده قصد ساده‌انديشي درباره مسئله‌ خطير «عدالت» را ندارم. اين كه عدالت و نيز مفاهيم ديگر مانند آن، يك مفهوم درون ديني يا فراديني هستند، بحثهاي بسياري را برانگيخته و همچنان جاي بحث پيرامون آنها باز است. از آنچه گفتم تنها اين مقصود را داشتم كه جنابعالي نيز به ساده‌سازي مسئله نپردازيد. اين كه براي بيان ملاك مشروعيت يك نظام بسادگي شيعيت و اسلاميت را به كناري نهاده و صرفاً عدالت را مطرح كنيم بي‌آن كه هيچ سخني درباره مختصات و مشخصات اين «عدالت» مورد نظر بر زبان آوريم، تكريم عدالت نيست چرا كه تا آن مختصات و مشخصات بروشني بيان نشود، هنوز معلوم نيست راجع به چه چيزي صحبت مي‌كنيم. اين صرفاً خود را خلاص كردن از اسلام به بهانه تمسك به عدالت است و لاغير.

جناب آقاي دكتر سروش!
سخن جنابعالي مبني بر اين كه «آنچه نوشته‌ام و مي‌نويسم از سر درد دين و براي درمان دلها است خاصه در اين زمانه كه نشاط عيش را از همگان گرفته‌اند. و در اين راه پرخطر، نه چشم به منصبي دوخته‌ام نه مكسبي، بل همه آنها را درباخته‌ام. عشق به حقيقت جايي براي معشوق ديگري ننهاده است» آنچنان گرم و شورانگيز و زاهدانه بود كه تمامي تحريكات و تحركات جنابعالي در حوزه سياست ازجمله نامه‌نگاري به آقاي خاتمي براي برانگيختن ايشان و برپاساختن آشوب سياسي در كشور و نيز تلاش نافرجامتان براي برآشفتن علامه محمدتقي جعفري را از ياد بنده زدود. اما چه مي‌توانم كرد كه وقتي از ابتدا تا انتهاي مكتوب جنابعالي را ملاحظه مي‌كنم، چيزي جز درد دموكراسي خواهي و تلاش براي تراشيدن پيكره دين به نحوي كه بتوان پيراهن دموكراسي غربي را بر تن آن پوشانيد، نمي‌بينم. اگر راه و رسم دين‌داري و دموكراسي‌خواهي همزمان چنين است، كه شما در ابتداي مكتوب خود وعده اظهار و مكشوف ساختن آن را داده بوديد، بايد به استحضار برسانم كه زحمت بيهوده كشيده‌ايد چرا كه پيش از جنابعالي، كسان بسياري در قرون اخير و به ويژه در دنياي مسيحيت، در اين باره و بدين منظور سخنها گفته‌اند و كتابها نوشته‌اند و لذا بيانات و مكتوبات جنابعالي چيزي جز تكرار ملال‌آور همانها نيست . بنابراين بهتر آن است كه خود را و نيز مخاطبان خويش را از اين چرخه تكرار رها ساخته و انديشه‌اي كنيد تا در انتهاي آن، چيزي هم از اسلام باقي بماند.

از اين كه سخن به درازا كشيد و تصديع بيش از حد شد، پوزش مي‌طلبم.


                                                                                                        مسعود رضایی
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:30  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
دولت جدید و  امید به آینده

 

                                     ( بدون شرح)

 

امام خمینی (ره):

((ما نان و پنیر خود را می خوریم و روی پای خود می ایستیم))

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:7  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 12:56  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
همزمان با اختتامیه مسابقات بین المللی قرآن کریم؛

 از آیت الله سیدعلی ‌اکبر حسینی تجلیل شد

 

  خبرگزاری مهر: همزمان با مراسم اختتامیه مسابقات بین المللی قرآن کریم در سالن اجلاس سران، برگزیدگان جشنواره قصه های قرآنی معرفی شدند.

به گزارش خبرنگار گروه دین و اندیشه "مهر" این جشنواره بمنظور یادآوری قابلیتها و ظرفیتهای قصه های قرآنی برای انتقال صحیح معارف قرآنی و اسلامی و همچنین گسترش مفاهیم قرآنی در سطح جامعه برگزار می شود .

داستانهای مختلفی توسط نویسندگان و ناشران ، با الهام از قصه های قرآنی نوشته ، چاپ و منتشر شده است که توجه به کیفیت و صحت آنها نیز برای تأثیرگذاری مطلوب و مناسب امری ضروری است .

جشنواره کتابشناسی قصه های قرآنی ، در تلاش است تا با برگزاری این جشنواره ، ضمن تشویق نویسندگان و ناشران به خلق آثاری مرتبط با داستانهای قرآن ، زمینه ارتقای کیفی این آثار را نیز فراهم آورد تا معارف اسلامی بدرستی به نسل جوان جامعه منتقل شود .

اولین جشنواره کتاب سال قصه های قرآنی در سال 1374 با نظر واحد مطالعات و تحقیقات اسلامی سازمان اوقاف و امور خیریه  برگزار شد و طی این جشنواره تنها به کتب برگزیده کودکان و نوجوانان و همچنین بزرگسالان جوایزی اهدا شد و پژوهشهای برتر در قالب موضوعات مطرح شده مورد بررسی قرار نگرفتند .

در جریان این جشنواره   آیت الله سیدعلی ‌اکبر حسینی  به خاطر  تالیف کتاب  پنج جلدی (( سلام  بر خورشید))مورد تجلیل ویژه قرار گرفت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 11:5  توسط وحید کاظم زاده قاضی جهانی | 
 
صفحه نخست
ارتباط با سلام بر خورشید
آرشیو
درباره وبلاگ
بنام خدا
با عرض سلام و ادب
خواننده و بازدید کننده گرامی از اینکه این وبلاگ را برگزیده اید به خود می بالیم
این وبلا گ تحت عنوان (( سلام بر خورشید )) می کوشد تا ضمن معرفی آثار علمی حضرت آیت الله سیدعلی اکبر موسوی حسینی ء جدیدترین مطالب در حوزه شخصیتی و زندگی نورانی حضرت رسول اکرم (ص) را در ابعاد مختلف سیاسی ء اجتماعی و اقتصادی در قالب اخلاق نبوی ارائه دهد . امید است این صفحه بتواند قدمی هر چند کوچک در نشر معارف اسلامی بردارد. گردانندگان این وبلاگ از مقالات ارسالی خوانندگان مشتاق در حوزه های یاد شده استقبال می کند.
---------------------------------------------------------------------------
روحانی وارسته ، عارف بالله وفقیه اهل بیت عصمت و طهارت
حضرت آیت الله سید علی اکبر موسوی حسینی
(معلم بزرگ اخلاق و آشنا و صمیمی خانواده ها )


آیت الله سید علی اکبر موسوی حسینی از سلاله ام ابیها فاطمه زهرا (س)در سال 1318 هجری شمسی ( برابر با سال 1358هجری قمری) در خانواده ای از سلسله جلیله روحانیت در تهران دیده به جهان گشود. پس از تحصیل مقدمات و تلمذ از اساتید وقت وارد حوزه های علمی و درسی تهران و قم گردید ودروس اصول و فقه را فرا گرفت و پس از اتمام دروس خارج فقه و اصول از مراجع طراز اول قم وتهران کسب اجتهاد نمود.
آیت الله سیدعلی اکبرحسینی ازنویسندگان ، محققان و صاحبنظران فرهنگی وسیاسی کشور مان به شمار می آیند که کتاب های مختلفی را به رشته تحریر درآورده اند که از میان آنها می توان به کتاب برجسته اخلاق درخانواده و مجموعه پنج جلدی سلام بر خورشید ( داستان درخشان زندگانی خاتم پیامبران(ص)) و تألیف کتب دینی سطوح ابتدایی و راهنمایی مدارس اشاره نمود.

پیوندهای روزانه
حسینی اخلاق در خانواده
سايت شخصي استاد سيد علي اکبر موسوي حسيني
وبلاگ رسمی استاد سید علی اکبر حسینی
مسجد فائق(مدرسه امام صادق)
اخلاق در خانواده
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
دی 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
دفتر مقام معظم رهبری
پایگاه حضرت معصومه(س)
پایگاه حوزه
مرکز جهانی علوم اسلامی
پایگاه اسلامی رشد
پایگاه اسلام ناب
آستان قدس رضوی
پايگاه علوم و معارف اسلام
الفاتح
مرتضی مطهری
درسهايي از قرآن
منشور صالحین
شبستان
منتظر
آستان مقدس حضرت عبدالعظیم
شبکه اطلاع رسانی امام مهدی(عج)
پایگاه اطلاع رسانی موعود
نوای ثارالله
بلاغ
موسسه آموزش عالي باقرالعلوم(ع)
شبکه شارح
منجی
معارف قرآن
ستاد پاسخگویی به مسائل مستحدثه دینی
دكتر محمود احمدي نژاد رييس جمهوري اسلامي ايران
پايگاه اطلاع رساني فرهنگ دفاع مقدس
الشیعه
موسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى
دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)
شهید آوینی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 

RelojesWebGratis!